تبليغاتX
هندسه فضایی
سلام
آقایان
و
خانم هاااااااااااااااا
راستش و بخواهید انقدرسرم شلوغ بود که حتی کامپیوترم را چیزی حدوده 2ماه تمام روشن نکردم ولی حالا بعد از پایان اثبات یک قضیه که تا حالا حل نشده بود حال خوبی دارم . انشاالله این طرحمو می فرستم برای جشنواره ی mathmathical بلگارد تا ببینم چی میشه !!!!!!!!!
راستی بابت غیبتم معذرت می خوام
و
همچنین از عزیزانی که سوال داشتن من به آن ها جواب ندام معذرت می خواهم چون ..................حالا بگذریم منتظر من باشید تاسرتونو دربیارم********
.......................افرادی که می خواهن عضو خبرنامه بشند به انتهای وب مراجعه کنند.....................
+ نوشته شده توسط امیر مسروری در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386 و ساعت 14:20 |
دایره های محاطی داخلی و خارجی یک مثلث

در هندسه، دایره محاطی داخلی یک مثلث بزرگترین دایرهای است که آن مثلث میتواند در بر بگیرد؛ این دایره سه ضلع آنرا لمس مینماید ( بر آنها مماس میباشد). مرکز دایره محاطی مرکز داخلی مثلث نامیده میشود. یک دایره محاطی خارجی مثلث، یک دایره در خارج مثلث است که بر یکی از اضلاع مثلث و امتداد دو ضلع دیگر مماس باشد. هر مثلث دارای سه دایره محاطی خارجی متمایز، که هر کدام بر یکی از اضلاع مثلث مماس میباشد.

مرکز دایره محاطی داخلی بر روی تقاطع نیمسازهای زوایای داخلی قرار دارد. مرکز یک دایره محاطی خارجی بر روی تقاطع نیمساز یک زاویه داخلی و نیمسازهای خارجی دو زاویه دیگر قرار دارد. از این رو، استنباط میگردد که مرکز دایره محاطی داخلی و سه مرکز دایره های محاطی خارجی یک سیستم چهارمرکزی (orthocentric) را تشکیل میدهند.

شعاع این دوایر ارتباط نزدیکی با سطح یک مثلث دارد. اگر S سطح مثلث و اضلاع آن b ،a و c باشند،

شعاع دایره داخلی ( که "شعاع داخلی" نیز گفته میشود) برابر است با: (S/(2(a+b+c).

شعاع دایره خارجی در سمت a برابر است با: (S/(2(-a+b+c)،

برای دایره در سمت b برابر است با: (S/(2(a-b+c)

و برای دایره در سمت c برابر است با: (S/(2(a+b-c).

از این روابط درمیابیم که دوایر خارجی از دایره داخلی بزرگتراند و بزرگترین دایره خارجی، دایره ای است که به بزرگترین ضلع چسبیده است.
دایره نه نقطه ای مثلث بر سه دایره خارجی و همچنین دایره داخلی مماس میباشد. نقطه فورباخ(Feuerbach) روی دایره داخلی قرار دارد.
+ نوشته شده توسط امیر مسروری در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386 و ساعت 14:3 |
در تصویر كوهن‌ از شیوة‌ تحول‌ یك‌ علم‌، پارادایم‌ مشتمل‌ است‌ بر مفروضات‌ كلی‌ تئوریك‌، قوانین‌، فنون‌، كاربردها و ابزارآلات‌ كه‌ اعضای‌ جامعة‌ علمی‌ خاصی‌ را بر می‌گیرند. پژوهشگران‌ درون‌ یك‌ پارادایم‌، خواه‌ مكانیك‌ نیوتنی‌ باشد؛ خواه‌ علم‌ الابصار موجی‌ و یا شیمی‌ تحلیلی‌ و یا هر چیزی‌ دیگر به‌ امری مشغول­اند كه‌ كوهن‌ آن‌ را "علم‌ عادی‌" می‌نامد. كوشش‌ دانشمندان‌ عادی‌ جهت‌ تبیین‌ و تطبیق‌ رفتار برخی‌ از چهره‌های‌ مربوط‌ به هم‌ عالم‌ طبیعت‌ كه‌ به واسطة نتایج‌ آزمایش‌ آشكار گردیده‌، پارادایم‌ را تفصیل‌ و توسعه‌ می‌بخشد. ضمن‌ این كار، آنها لاجرم‌ مشكلاتی‌ را تجربه‌ خواهند كرد و با مشاهدات‌ خلاف‌ انتظار یا اعوجاجهای‌ آشكاری‌ مواجه‌ خواهند شد. اگر مشكلاتی‌ از آن‌ نوع‌ را نتوان‌ فهم‌ و رفع‌ نمود, وضعیتی‌ "بحرانی‌" به وجود خواهد آمد. بحران‌ هنگامی‌ مرتفع‌ خواهد شد كه‌ پارادایم‌ كاملاً جدیدی‌ ظهور نماید و مورد حمایت‌ روزافزون‌ دانشمندان‌ واقع‌ شود تا جایی كه‌ پارادایم‌ مسأله‌انگیز اولیه‌ در نهایت مطرود شود. پارادایم‌ جدید، حاوی‌ نویدهایی‌ است‌ و مشكلات‌ ظاهراً فایق‌ نیامدنی‌ ندارد و از این‌ پس‌, فعالیت‌ علمی‌ عادی‌ جدید را هدایت‌ می‌كند تا اینكه‌ آن‌ نیز با مشكلاتی‌ جدی‌ رو به رو شود و بحران‌ جدیدی‌ بزاید كه‌ به‌ دنبال‌ آن‌, انقلاب‌ جدیدی‌ ظاهر شود. به نظر "چالمرز" ویژگی‌ عمدة چنین‌ طرح‌ بی‌پایانی‌ دربارة‌ تحول‌ یك‌ علم‌،"تأكیدی‌ است‌ كه‌ بر ممیزة انقلابی‌ پیشرفتهای‌ علمی‌ دارد؛ به طوری كه‌ طبق‌ آن‌, انقلاب‌ متضمن‌ طرد و رفض‌ یك‌ ساختار نظری‌ و جانشینی‌ ساختار ناسازگار دیگری‌ باشد". (چالمرز، 1374، ص‌ 13).

به طوری كه‌ كوهن‌ پارادایم‌های‌ پیش‌ و پس‌ از انقلاب‌ را "قیاس‌ ناپذیر" می‌داند. معمولاً گمان‌ می‌شود در زمان‌ یك‌ انقلاب‌ علمی‌، معیارهایی‌ كه‌ دانشمندان‌ در ارزیابی‌ رجحان‌ یك‌ نظریه‌ بر نظریة‌ رقیب‌ استفاده‌ می‌نمایند، عبارت­اند از: "دقت‌ پیش‌بینی‌ به ویژه‌ پیش‌ بینی‌ كمّی‌، توازن‌ بین‌ موضوعات‌ روزمره‌ و غامض‌، و تعداد مسائل‌ مختلف‌ حل‌ شده‌ " (kuhn;1970,p.206), اما كوهن‌ معتقد است‌ معیارهایی‌ از این‌ قبیل‌ ارزشهای‌ جامعة علمی‌ را تشكیل‌ می‌دهند و شیوه‌هایی كه‌ این‌ ارزش­ها به‌ مدد آن‌ تعیین‌ می‌شود "باید در تحلیل‌ نهایی‌، روان­شناختی‌ یا جامعه‌شناختی‌ باشد؛ به‌ عبارت‌ دیگر، باید توصیف‌ یك‌ نظام‌ ارزشی‌ یا یك‌ ایدئولوژی‌ باشد, همراه‌ با تحلیلی‌ از نهادهایی‌ كه‌ به واسطة‌ آنها آن‌ نظام‌ انتقال‌ و استحكام‌ می‌یابد" (lakatos and musgrave; 1970, p.21) "هیچ‌ معیاری‌ بالاتر از موافقت‌ جامعة‌ مربوطه‌ نیست‌" (kohn; 1970, p.94) كوهن‌ این‌ ادعا را با مثالهایی‌ از تاریخ‌ علم‌ در حوزه‌هایی‌ همچون‌ فیزیك‌، نجوم‌ و شیمی‌ دركتاب‌ ساختار انقلابهای‌ علمی‌ بیان‌ می‌كند. پرسشی‌ كه‌ مطرح‌ می‌گردد این‌ است‌ كه‌ آیا این‌ گونه‌ تحول‌ را درحوزه‌های‌ دیگر علوم‌ نیز می‌توان‌ دید؟ در این‌ میان‌, ریاضیات‌ از اهمیت‌ بسزایی‌ برخوردار است‌؛ زیرا معمولاً تصور می‌شود كه‌ ریاضیات‌ صرفاً یك­ سری‌ مدلهای‌ مجرد منطقی‌ به همراه‌ علایم‌ صوری‌ است كه‌ به دور از ویژگیهای‌ روانی‌ و شخصیتی‌ ریاضی‌دانان‌ و خصوصیات‌ و تعلقات‌ جامعه‌ای‌ كه‌ در آن‌ زندگی‌ می‌كنند، در ذهن‌ ریاضی‌دان‌ شكل‌ می‌گیرد و هنگامی‌ كه‌ در جامعة‌ ریاضی‌ مطرح‌ می‌شود، ریاضی‌دانان‌ به دور از تعلقات‌ گروهی‌، اجتماعی‌ و تعهدات‌ متافیزیكی‌ كه‌ متأثر از نوع‌ نگرش‌ جامعه‌ای‌ است‌ كه‌ در آن‌ زندگی‌ می‌كنند، به‌ ارزیابی‌ آن‌ می­پردازند و باتوجه‌ به‌ معیارهایی‌ چون‌ پیروی‌ از اصول‌ منطق‌ و سازگاری‌ میان‌ اصول‌ موضوعه‌ و قضایا، دربارة‌ صحت‌ و سقم‌ آن‌ تصمیم‌ می‌گیرند. همچنین‌ ریاضی‌دانان‌ انسانهایی‌ معقول‌اند كه‌ تنها به‌ صحت‌ و درستی‌ منطقی‌ یك‌ ساختار ریاضی‌ می‌اندیشند و اگر نظریه‌ای‌ ریاضی‌ این‌ شرط‌ را برآورده‌ نماید, مورد پذیرش‌ جامعة‌ ریاضی‌ قرار خواهد گرفت‌. در این‌ مقاله‌ سعی‌ شده‌ با ارائة نمونه‌ای‌ از تاریخ‌ هندسه‌, یعنی‌ انقلاب‌ نااقلیدسی‌، اولاً پارادایمی‌ بودن‌ هندسة اقلیدسی‌ در مدت‌ بیش‌ از دو هزار سال‌ _ از یونان‌ باستان‌ تا قرن‌ نوزدهم‌ _ نشان‌ داده‌ شود و ثانیاً اعوجاج‌ بودن‌ اصل‌ توازی‌ برای‌ پارادایم‌ هندسه‌ اقلیدسی‌ در این‌ دوران‌ بررسی‌ گردد و نشان‌ داده‌ شود كه‌ چگونه‌ این‌ اعوجاج‌ سرانجام‌ به‌ بحرانی‌ در این‌ حوزه‌ در اوایل‌ قرن‌ نوزدهم‌ می‌انجامد و نهایتاً انقلاب‌ نااقلیدسی‌ را در پی‌ می‌آورد. ثالثاً نشان‌ داده‌ می‌شود كه‌ چگونه‌ جامعة‌ ریاضی‌دانها براساس‌ ارزشها، باورها و تعهدات‌ متافیزیكی‌ خود, در رویارویی با هندسة جدید, واكنشی خصمانه‌ بروز می‌دهند و چگونه‌ سرانجام‌ شهرت‌ و اعتبار ریاضی‌دانی‌ كه‌ از هندسه‌ نااقلیدسی‌ حمایت‌ می‌كند - ونه‌ صرفاً سازگاری‌ منطقی‌ هندسه‌ نااقلیدسی‌ - سبب‌ پذیرش‌ هندسة جدید می­گردد.

1ـ اصول‌ (Elements)

سدة‌ چهارم‌ پیش‌ از میلاد, مسیح‌ ناظر شكوفایی‌ آكادمی‌ علوم‌ و فلسفة‌ افلاطون‌ بود. تقریباً تمامی‌ كارهای‌ مهم‌ ریاضی‌ این‌ دوره‌ به وسیلة‌ دوستان‌ یا شاگردان‌ افلاطون‌ انجام‌ شده‌ است. تأثیر افلاطون‌ بر ریاضیات‌، معلول‌ هیچ یك‌ از كشفیّات‌ ریاضی‌ وی‌ نبوده‌ است؛ بلكه‌ به سبب این‌ اعتقاد شورآمیز وی‌ بود كه‌ مطالعة ریاضیات‌ عالی­ترین‌ زمینه‌ را برای‌ تعلیم‌ ذهن‌ فراهم‌ می‌آورد و از این‌ رو, در پرورش‌ فیلسوفان‌ و كسانی‌ كه‌ باید دولت‌ آرمانی‌ وی‌ را اداره‌ می‌كردند، نقش‌ اساسی‌ داشت‌. از نظر وی‌ "ریاضیات‌ وضع‌ واسطه‌ای‌ بین‌ صور و اشیا دارند "و " صفات‌ محسوس‌ اجسام‌ به‌ ساختمان‌ هندسی‌ ذرات‌ آنها بستگی‌ دارد. این‌ ساختمان‌ هندسی‌ به وسیلة‌ ساختمان‌ سطوح‌ آنها متعین‌ می‌شود و ساختمان‌ سطوح‌ آنها بوسیلة‌ ساختمان‌ دو نوع‌ مثلث‌ متساوی‌ الساقین‌ قائم‌ الزاویه‌ و قائم‌ الزاویه‌ مختلف‌ الاضلاع‌، كه‌ از آنها ساخته‌ شده‌اند."(كاپلستون‌، 1368, ص‌ 225). از این‌ رو هندسه‌ برای‌ او اهمیت‌ بسیار داشت‌. این‌ اعتقاد، شعار معروف‌ او را بر سر در آكادمی‌اش توجیه‌ می‌كند: «كسی‌ كه‌ هندسه‌ نمی‌داند داخل‌ نشود».

اقلیدس‌ یكی‌ از شاگردان‌ مكتب‌ افلاطون‌ بود. وی‌ سعی‌ كرد ریاضیاتی‌ را كه‌ توسط‌ فیثاغورسیان‌ شروع‌ شده‌ بود و بعداً بقراط‌، ائودوكسوس‌، تئاتیتوس‌ و دیگران‌ مطالبی‌ به‌ آن‌ افزوده‌ بودند، در كتابی‌ به‌ نام‌ اصول‌ گردآوری‌ نماید. ارزش‌ عمدة‌ این‌ اثر در گزینش‌ ماهرانة‌ قضایا و دادن‌ ترتیب‌ منطقی‌ به‌ آنهاست‌. اقلیدس‌ در اصول‌ سعی‌ كرد تا نمونه‌ای‌ از تفكر اصل‌ موضوعی‌ را ارائه‌ نماید. برای‌ اینكه‌ گزاره‌ای‌ در یك‌ دستگاه‌ قیاسی‌ اثبات‌ شود، باید نشان‌ داد كه‌ این‌ گزاره‌ پیامد منطقی‌ لازم‌ چند گزاره‌ است‌ كه‌ قبلاً به‌ اثبات‌ رسیده‌اند. گزاره‌های‌ اخیر نیز‌ خود باید به‌ كمك‌ گزاره‌هایی‌ كه‌ قبلاً اثبات‌ شده‌اند ثابت‌ شوند و به‌ همین‌ ترتیب‌ تا آخر. چون‌ این‌ تسلسل‌ را نمی‌توان‌ به طور نامحدود ادامه‌ داد، در ابتدای امر، باید مجموعة‌ محدودی‌ از گزاره‌ها پذیرفته‌ شوند. این‌ گزاره‌های‌ بدواً پذیرفته‌ شده‌, "پوستولاها" یا "اصول‌ موضوعه"‌ مبحث‌ نامیده‌ می‌شوند و تمام‌ گزاره‌های‌ دیگر مبحث‌ باید‌ به طور منطقی‌ به وسیلة‌ آنها ایجاب‌ شوند. وقتی‌ كه‌ گزاره‌های‌ یك‌ مبحث‌ بدین‌ صورت‌ منظم‌ شوند، گفته‌ می‌شود كه‌ مبحث‌ در شكل‌ اصل‌ موضوعی‌ عرضه‌ شده‌ است‌. یكی‌ از مهم ترین‌ كارهای‌ اقلیدس‌ در كتاب‌ اصول,‌ بیان‌ هندسه‌ در قالب‌ یك‌ سیستم‌ اصل‌ موضوعی‌ بود. در ساختن‌ چنین‌ سیستمی‌ یك ­سری‌ اصطلاحات‌ هندسی‌ همچون‌ "نقطه‌" و "خط‌" به كار می‌رفتند كه‌ وی‌ نهایت‌ سعی‌ خود را به كار گرفت تا همة‌ این‌ اصطلاحات‌ را تعریف‌ نماید. مثلاً او نقطه‌ را "چیزی‌ كه‌ هیچ‌ جزء ندارد" و "خط‌" را "طولی‌ بدون‌ پهنا" تعریف‌ نمود. همچنین‌ او "خط‌ مستقیم‌" را چنین‌ تعریف‌ می‌نماید: "خطی‌ كه‌ به‌ نحوی‌ هموار بر نقاطی‌ كه‌ برخود آن‌ هستند قرار داشته‌ باشد".

پنج‌ اصل‌ معروف‌ وی‌ در باب‌ هندسه‌ عبارت­اند از:

اصل‌ اول‌: از هر نقطه‌ می‌توان‌ خط‌ مستقیمی‌ به‌ هر نقطة دیگر كشید.

اصل‌ دوم‌: هر پاره­خط‌ مستقیم‌ را می‌توان‌ روی‌ همان­خط‌ بطور نامحدود امتداد داد.

اصل‌ سوم‌: می‌توان‌ دایره‌ای‌ با هر نقطة‌ دلخواه‌ به‌ عنوان‌ مركز آن‌ و با شعاعی‌ مساوی‌ هر پاره‌خط‌ رسم‌ شده‌ از مركز آن‌ ترسیم‌ كرد.

اصل‌ چهارم‌: همة‌ زوایای‌ قائمه‌ با هم‌ مساوی­اند.

اصل‌ پنجم‌: اگر خط‌ مستقیمی‌ دو خط‌ مستقیم‌ را قطع‌ كند, به­طوری كه‌ مجموع‌ زوایای‌ داخلی‌ یك‌ طرف‌ آن‌ كمتر از دو قائمه‌ باشد، این‌ دو خط‌ مستقیم‌، اگر به‌ طور نامحدود امتداد داده‌ شوند، در طرفی‌ كه‌ دو زاویه‌ مجموعاً از دو قائمه‌ كمترند، همدیگر را قطع‌ خواهند كرد.

اقلیدس‌ با استفاده‌ از این‌ تعاریف‌ و اصول‌, كلیه‌ قضایای‌ هندسی‌ را ثابت‌ كرد. ج‌. جیكسترویز (E.J.Dijksterhuis) در كتاب‌ ارزشمند مكانیكی‌ كردن‌ تصویر جهان (The Non-Euclidean Revolution) صفحات‌ 50 تا 52 سه‌ عامل‌ مهم را بیان‌ می‌كند كه‌ سبب‌ پذیرش‌ و اقبال‌ شگفت‌آور به‌ كتاب‌ اصول‌ شد. وی‌ معتقد است‌ اولاً, اقلیدس‌ در مقالة چهارم‌ كتاب‌ اصول‌, بیان‌ استادانه‌ای‌ از نظریة‌ ائودوكسوس‌ در مورد تناسب‌ ارائه‌ می‌نماید. این‌ نظریه‌ قابل‌ استفاده‌ در كمیت­های‌ نامتوافق‌ و متوافق‌, "رسوایی‌ منطقی‌" ناشی‌ از كشف‌ اعداد ناگویا به وسیلة‌ فیثاغورس‌ را حل‌ كرد كه‌ یكی‌ از دستاوردهای‌ مهم‌ ریاضیات‌ یونانی‌ بود و الگویی‌ برای‌ ارائة‌ راه­حلهای‌ مسائل‌ دیگر قرار گرفت‌. ثانیاً, ریاضیات‌ یونانی‌ فاقد نمادهای‌ مناسب‌ ریاضی‌ بود. آنها از حروف‌ برای‌ نمایش‌ اعداد استفاده‌ می‌كردند و معادلات‌ جبری‌ را با پرگویی‌ بسیار بیان‌ می‌كردند. اقلیدس‌ در مقالة‌ پنجم‌ اصول‌ كه‌ نظریة ائودوكسوس‌ دربارة‌ تناسب‌ را در هندسه‌ مسطحه‌ به كار می‌برد، راه‌ حل‌ هندسی‌ برای‌ معادلات‌ درجة دوم‌ ارائه‌ می‌كند. این‌ روش‌ هندسی‌ بسیار مختصر و موجزتر از روشهای‌ جبری‌ بود كه‌ با پرگویی‌های‌ بسیار همراه‌ بود. ثالثاً, از همة‌ مهم­تر نوع‌ نگرش‌ حاكم‌ بر حوزة‌ ریاضیات‌ و فلسفه‌ بود. این‌ حوزه‌ها به شدت تحت‌ تأثیر فلسفه‌ افلاطون‌ بودند. مطابق‌ نگرش‌ وی‌, هندسه‌ دربارة‌ "مثل‌" عالم‌ بالا صحبت‌ می‌كند. اگر ما در مواردی‌ در زندگی‌ روزمره‌, ناگزیر به‌ استفاده‌ از نمایش‌ اشكال‌ هندسی‌ هستیم‌, تنها برای‌ تذكر به‌ آن‌ مثل‌ می‌باشد. افلاطون‌ چنان‌ مقامی‌ برای‌ هندسه‌ قائل‌ بود كه‌ وقتی‌ در رسالة‌ منون‌ برای‌ وضوح‌ بخشیدن‌ به‌ یكی‌ از آرای خویش‌, یعنی‌ نظریة‌ تذكر، به‌ ریاضیات‌ توسل‌ می‌جوید، از قضیه‌ای‌ استفاده‌ می‌نماید كه‌ قابل‌ نمایش‌ هندسی‌ است‌. این‌ عوامل‌ سبب‌ شد به‌ محض‌ اینكه‌ اصول‌ پدید آمد, نهایت‌ توجه‌ را به خود جلب كرد؛ به­طوری كه‌ هاورد. و. ایوز (Howard W.Eves) مورخ‌ ریاضی‌ امریكایی‌، اصول‌ را یكی‌ از خط‌ سیرهای‌ مهم‌ تكامل‌ ریاضیات‌ در یونان‌ می‌داند. وی‌ می‌گوید: "در تكامل‌ ریاضیات‌ طی‌ 300 سال‌ اول‌ ریاضیات‌ یونانی,‌ سه‌ خط‌ سیر مهم‌ و متمایز را می‌توان‌ تشخیص‌ داد؛ ابتدا، بسط‌ مطالبی‌ است‌ كه‌ مآلاً در اصول‌ مدون‌ شد... خط‌ سیر دوم,‌ شامل‌ بسط‌ مفاهیمی‌ است‌ در رابطه‌ با بی‌نهایت‌ كوچكها... و سومین‌ مسیر تكامل‌, مربوط‌ به‌ هندسه‌ عالی‌ یا هندسة‌ منحنی­هایی‌ به جز دایره‌ و خط‌ مستقیم‌ و سطوحی‌ غیر از كره‌ و صفحه‌ است‌» (ایوز، 1368، ص‌ 101).

مقام‌ رفیعی‌ كه‌ هندسه‌ به­واسطة اصول‌ و نگرش‌ افلاطونی‌ به‌ ریاضیات‌ یافت‌, چنان‌ بود كه‌ تفكر علمی‌ دانشمندان‌ حوزه‌های‌ علم‌ الابصار و علم‌ مكانیكی‌ نیز عادتاً به‌ كمك‌ اشكال‌ فضایی‌ صورت‌ می‌گرفت‌.

2ـ عصر هندسة اقلیدسی‌

در قرون‌ وسطا,‌ ریاضیات‌ مجرد و بالاخص‌ هندسه‌ چندان‌ توسعه‌ای‌ نیافت‌. بلكه‌ صرفاً به‌ جنبه‌های‌ علمی‌ این‌ موضوع‌ كه‌ با تجارت‌ و شهرسازی‌ مربوط‌ می‌شد اكتفا می‌گشت‌. اما در اواخر قرون‌ وسطا‌ كاوشهای‌ ریاضی‌ جان‌ تازه‌ای‌ گرفت‌. لئوناردو داوینچی‌ در مكانیك‌ و هیدرولیك‌ و اپتیك‌، آزمونهای‌ وسیعی‌ به‌ عمل‌ آورد، همة‌ مسبوق بدین‌ فرض‌ كه‌ نتایج‌ متقن‌ را باید به‌ زبان‌ ریاضی‌ بیان‌ كرد و به‌ نمایش‌ هندسی‌ باز نمود. در قرن‌ بعد، یعنی‌ قرن‌ ظهور كتاب‌ دوران‌ ساز كپرنیك‌، دیگر همة‌ متفكران‌ بزرگ‌ در مكانیك‌ و سایر علوم‌ فیزیكی‌ _ ریاضی‌ به‌ روش‌ هندسی‌ گردن‌ نهاده‌ بودند. تارتاگلیا در كتاب‌ علم‌ جدید (Tartaglia: Nova Scienza) خود، كه‌ به‌ سال‌ 1537 انتشار یافت‌، همین‌ روش‌ را در حل‌ مسألة سقوط‌ اجسام‌ و برد نهایی‌ پرتابه‌ها به كار برد و ستی‌ ونوس‌ (Stevinus) (1630-1548) طرح‌ خاصی‌ را به‌ كار گرفت‌ تا به‌ كمك‌ خطوط‌ هندسی‌، نیرو و حركت‌ و زمان‌ را مصور سازد.

در سده‌های‌ پانزدهم‌ و شانزدهم‌، نمادهای‌ جبری‌ رواج‌ یافتند؛ اما این‌ سبب‌ كاسته‌ شدن‌ از اوج‌ و اعتبار هندسه‌ نشد. برای‌ نمونه‌, باید‌ به‌ كاوشهای‌ ریاضی‌ در این‌ دو قرن‌ كه‌ دربارة‌ تئوری‌ معادلات‌ بود، اشاره‌ نمود. این‌ كاوشها دربارة‌ یافتن‌ روشهایی‌ برای‌ تبدیل‌ و ساده‌ كردن (Reduction)‌ و حل‌ معادلات‌ درجة دوم‌ و سوم‌ بود. مثلاً پاچیولی (Pacioli)‌ (متوفی‌ به‌ حدود سال‌ 1510) بیشتر به دنبال‌ آن‌ بود كه‌ علم‌ بالندة‌ جبر را در تحقیق‌ خواص‌ اشكال‌ هندسی‌ به كار گیرد. مسائلی‌ كه‌ با آنها سروكار داشت‌ از این‌ قبیل‌ بود؛ شعاع ‌دایره‌ای‌ كه‌ در مثلثی‌ محاط‌ شده‌, چهار اینچ‌ است‌؛ قطعاتی‌ از یك‌ ضلع‌ كه‌ در دو طرف‌ نقطة‌ تماس‌ (دایره‌ و مثلث‌) قرار دارند, شش‌ اینچ‌ و هشت‌ اینچ‌ است‌؛ طول‌ دو ضلع‌ دیگر را تعیین‌ كنید. دانشجویان‌ این‌ روزگار، با یك‌ معادلة‌ سادة‌ جبری‌ مسأله‌ را حل‌ می‌كنند, ولی‌ پاچیولی‌ جز از طریق‌ یك‌ ترسیم‌ پیچیدة‌ هندسی‌, بدین‌ منظور نائل‌ نمی‌آمد و از جبر فقط‌ برای‌ محاسبة‌ طول‌ پاره‌ خطهای‌ منظور بهره‌ می‌جست‌. به‌ همین‌ نحوه‌, برای‌ حل‌ معادلات‌ درجة‌ دوم‌ و سوم‌ نیز در قرن‌ شانزدهم‌ همواره‌ از روشهای‌ هندسی‌ بهره‌ می‌جستند. بال‌ (Ball) نمونة‌ دل­پذیری‌ را ذكر می‌كند كه‌ فی‌ المثل‌ كاردانوس (Cardanus)‌ برای‌ حل‌ معادلة‌ درجة‌ سوم‌ r =qx+ 3 x از چه‌ راه‌ پر مشقتی‌ عبور می‌كرد (برت, صص35و 34).

رفته‌ رفته‌ امكانات‌ وسیعی‌ كه‌ در نمادهای‌ جبری‌ نهفته‌ بود از قوه‌ به‌ فعل‌ رسید و ریاضی‌دانان‌ با روشهای‌ پیچیده‌تر آشنایی‌ یافتند، در عین‌ اینكه‌ هنوز هم‌ به‌ نمایش‌ هندسی‌ تحقیقات‌ خویش‌ متكی‌ بودند. به‌ زمان‌ كاردانوس‌ كه‌ می‌رسیم‌، مسائل‌ مبتلا به‌ متفكران‌ به‌ درجه‌ای‌ از غموض‌ و تركب‌ می‌رسد كه‌ معادلات‌ مربوط‌, محتاج‌ تبدیلات‌ و به خصوص‌ ساده‌ كردنهای‌ مكرر، با حفظ‌ مقدار اصلی‌ می‌شوند و به‌ زبان‌ هندسی‌، لازم‌ می‌آید كه‌ اشكال‌ مركب‌ را به‌ اشكال‌ ساده‌تر برگردانند، به طوری كه‌ یك‌ دایره‌ یا مثلث‌ ساده,‌ جانشین‌ اشكال‌ مركب‌ و متعدد گردد. این‌ كار، غالباً‌ كار پیچیده‌ای‌ هم‌ بود و از این­رو طرحهای‌ مكانیكی‌ مختلفی‌ تدبیر كرده‌ بودند تا به‌ كمك‌ ریاضی‌دانان‌ آید. گالیله‌ در سال‌ 1597 یك‌ راهنمای‌ هندسی‌ منتشر كرد, متشكل‌ از یك‌ رشته‌ قواعد مشروح‌ برای‌ تبدیل‌ اشكال‌ بی‌قاعده‌ و یا تركیب‌ چند شكل‌ باقاعده‌ و تبدیل‌ آنها به‌ یك‌ شكل‌ با قاعده و اعمال‌ این‌ قواعد در حل‌ مسائل‌ خاصی‌ چون‌ به دست‌ آوردن‌ جذر اعداد، واسطة‌ هندسی‌ و امثال‌ آنها. به كارگیری‌ روشهای‌ ساده‌ كردن‌ و تبدیل‌ اشكال‌ هندسی‌ از مشخصات‌ ریاضیات‌ قرن‌ شانزدهم‌ است‌.

افلاطونی‌گری‌ شایع‌ و نیمه‌ نهان‌ آن‌ عصر, جهان‌ را جوهراً هندسی‌ می‌دید و مقدمات‌ بسیط‌ و واپسین‌ آن‌ را ابعاض‌ محدود فضا می‌دانست‌ و كلاً آن‌ را مجسم‌ یك‌ نظم‌ هندسی‌ ساده‌ و زیبا می‌دانست‌. تمام‌ متفكران‌ عهد كهن‌ و قرون‌ وسطا,‌ فضای‌ هندسی‌ و فضای‌ واقعی‌ عالم‌ را یكی‌ می‌دانستند. برای‌ فیثاغوریان‌ و افلاطونیان‌، وحدت‌ این‌ دو فضا, خود نظریة‌ ما بعد الطبیعی‌ مهمی‌ بود. دیگر مكتبها هم‌ بر همین‌ باور بودند، لیكن‌ مدلولات‌ كیهان‌شناختی‌ آن‌ را به­طور شایسته مورد توجه‌ قرار نمی‌دادند. نزد اقلیدس‌، وحدت‌ فضای‌ فیزیكی‌ و فضای‌ هندسی‌ جزو مسلمات‌ بود. كتاب‌ اول‌ اصول‌، اصلهای‌ هشتم‌ و دهم‌ و نیز قضیة چهارم‌ و كتاب‌ یازدهم‌, قضایای‌ سوم‌ و هفتم‌ و به خصوص‌ كتاب‌ دوازدهم‌، قضیه‌ دوم‌ شاهدی بر این‌ ادعا هستند. از این‌ رو نجوم‌, شاخه‌ای‌ از هندسه‌ شمرده‌ می‌شد و در واقع‌, آن‌ را هندسة افلاك‌ می‌دانستند. ادوین‌ آرتور برت‌ در كتاب‌ ارزشمند مبانی‌ مابعدالطبیعی‌ علوم‌ نوین‌ معتقد است‌ كه‌ همین‌ تصور از نجوم‌, یكی‌ از عوامل‌ بسیار مهمی‌ بود كه‌ كپرنیك‌ را واداشت‌ تا نظریة خورشید مركزی‌ را ارائه‌ دهد: "حال‌ كه‌ علم‌ نجوم‌ در اصل‌ همان‌ علم‌ به‌ هندسة افلاك‌ دانسته‌ می‌شد و حال‌ كه‌ به‌ روشهای‌ هندسی‌، معادلات‌ جبری‌ را ساده‌تر می‌كنند و یا به‌ اشكال‌ دیگری‌ بر می‌گردانند، چه‌ اشكالی‌ دارد همین‌ روشهای‌ ساده‌ كردن‌ و تبدیل‌ كردن‌ را در علم‌ نجوم‌ هم‌ به كار گیریم‌. اگر علم‌ نجوم‌ پاره‌ای‌ از ریاضیات‌ است‌, باید نسبت‌ مقادیر ریاضی‌ در آن‌ هم‌ جاری‌ باشد؛ یعنی‌ حركاتی‌ كه‌ بر روی‌ نقشة سماوی‌ به‌ اجرام‌ نسبت‌ می‌دهیم‌, باید یكسره‌ نسبی‌ باشد و از لحاظ‌ انطباق با واقع‌، هر نقطه‌ای‌ را بتوانیم‌ به منزلة‌ مرجع‌ نظام‌ فضایی‌ خود برگزینیم‌. كپرنیك‌ درست‌ به‌ همین‌ شیوه‌، هیأت‌ جدید را براندیشید و نظام‌ خورشید مركزی‌ را از آن‌ جهت‌ كه‌ ساده‌تر و موزون‌تر از نظام‌ زمین‌ مركزی‌ است‌ برگزید (برت‌، 1369، ص‌ 38 و 40). این‌ نگرش‌ هندسی‌ به‌ هستی‌ و تعهدات‌ متافیزیكی‌ متعاقب‌ آن‌, هندسه‌ را همچون‌ پارادایمی‌ حاكم‌ بر پژوهشهای‌ علمی‌ و تحولات‌ فكری‌ فلسفی‌ این‌ عصر درآورده‌ بود. این‌ پارادایم‌ به‌ دانشمند می‌گفت‌ كه‌ در مواجهه‌ با مسائلی‌ كه‌ در پژوهشهای‌ خود با آن‌ روبه رو می‌شوند، باید به‌ جستجوی‌ یافتن‌ كدامین‌ پاسخها باشند. پاسخهایی‌ كه‌ بتوان آنها را در قالب‌ مفاهیم‌ و اصطلاحات‌ هندسی‌ صورت­بندی‌ نمود و با نظریة هندسة‌ اقلیدسی‌ متلائم كرد. گالیله‌ می‌گفت‌: "در این‌ كتاب‌ بزرگ‌ كه‌ همواره‌ پیش‌ چشم‌ ماست‌، یعنی‌ كتاب‌ طبیعت‌، حكمت‌ را نگاشته‌اند؛ لكن‌ ما به‌ درك‌ آن‌ نایل‌ نمی‌شویم‌, مگر اینكه‌ بدانیم‌ به‌ چه‌ زبان‌ و علایمی‌ آن‌ را نوشته‌اند. این‌ كتاب‌ را به زبان‌ ریاضی‌ نوشته‌اند و علایم‌ آن‌ هم‌ عبارت است‌ از مثلث‌، دایره‌ و سایر اشكال‌ هندسی‌. بدون‌ كمك‌ این‌ زبان‌ و این‌ علایم‌، محال‌ است‌ كه‌ یك‌ كلمه‌ از این‌ كتاب‌ را دریابیم‌؛ و بدون‌ درك‌ این‌ كتاب‌، آدمی‌ در هزار تویی‌ تاریك‌، سرگردان‌ و یاوه‌گرد خواهد شد» (برت‌، 1369، ص‌ 66).

با ظهور نیوتن‌, روشهای‌ جبری‌ تكامل‌ قابل‌ توجهی‌ یافت‌. نیوتن‌ با ابداع‌ حساب‌ مشتقات‌, ابزاری‌ ساخت‌ كه‌ همة‌ هنرنمایی­هایش‌ قابل‌ نمایش‌ هندسی‌ نبودند. از این‌ رو، روشهای‌ جبری‌ را بیش‌ از پیش‌ توسعه‌ داد. با وجود این‌, در بیان‌ مفهوم‌ "فضا و زمان‌" در فیزیك‌اش‌ به‌ یك‌ نظام‌ هندسی‌ كامل‌ معتقد بود.

پارادایم‌ هندسة اقلیدسی‌، پس‌ از انقلاب‌ علمی‌، نه‌تنها دانشمندان‌, بلكه‌ پژوهش‌ فیلسوفان‌ دربارة‌ فضا و زمان‌ را نیز به شدت تحت‌ تأثیر قرار داد. از جملة‌ این‌ فیلسوفان‌ می‌توان‌ به‌ دكارت‌، مور، مالبرانش‌ و برو اشاره‌ نمود. این‌ فیلسوفان‌ قبل‌ از نیوتن‌ بودند. اما پس‌ از وی‌، كانت‌ را می‌توان‌ از مهم ترین‌ فیلسوفانی‌ دانست‌ كه‌ افكارش‌ دربارة‌ فضا و زمان‌ بر قوام‌ هندسة اقلیدسی‌ به‌ عنوان‌ تنها هندسة‌ متصور برای‌ جهان‌, بیش‌ از پیش‌ تأكید كرد.

كانت‌ در پی‌ حقایقی‌ بود كه‌ زندگی‌ روزانه‌ انسانها بدون‌ اعتقاد به‌ آنها غیر ممكن‌ است‌. این‌ حقایق‌ لزوماً حقایق‌ منطقی‌ نیستند. از نظر كانت‌, قضایای‌ تركیبی‌ پیشین‌ از جملة این‌ حقایق‌اند و هندسة اقلیدسی‌ مجموعه‌ای‌ از قضایای‌ تركیبی‌ پیشینی‌ است دربارة‌ ساختار مكانی‌ كه‌ به‌ ادراك‌ در می‌آید. بنابراین‌ اصول‌ و قضایای‌ هندسة‌ اقلیدسی‌ جزو حقایقی‌ هستند كه‌ ما تنها بدان‌ صورت‌ جهان‌ را ادراك‌ می­كنیم‌. ترودائو (Richard J. Trudeau) در كتاب‌ انقلاب‌ غیراقلیدسی‌ (The Non-Euclidean Revolution) چنین‌ می‌گوید: "كانت‌ اظهار نمود كه‌ تنها تبیین‌ همان‌ است‌ كه‌ اصول‌ اقلیدس‌ دربارة‌ چگونگی‌ پردازشگری‌ داده‌های‌ حسی‌، داده‌هایی‌ كه‌ فضای‌ حقیقی‌ را تشكیل‌ می‌دهند، توصیف‌ می‌نماید. فضای‌ پردازش‌ شده‌، فضای‌ مطالعه‌ شده‌ در هندسه‌، تحت‌ قلمرو اصول‌ اقلیدس‌ است‌؛ زیرا اصول‌ اقلیدس‌ همان‌ اصولی‌ هستند كه‌ فضا به وسیلة‌ آنها تشكیل‌ شده‌ است‌! عدم‌ توانایی‌ ما در تردید در اصول‌ اقلیدس‌، انعكاسی‌ از این‌ حقیقت‌ است كه‌ مغز ما به‌ همان­گونه‌ ساخته‌ شده‌ كه‌ ما واقعاً قادر نیستیم‌ دربارة فضا به‌ روش‌ دیگر فكر كنیم‌ (trudeau ;1987,p.113).

اظهارات‌ كانت‌ و طرفداری‌ وی‌ از مفهوم‌ فضا و زمان‌ نیوتنی,‌ سبب‌ شد كه‌ این‌ اعتقاد كه‌ تنها یك‌ هندسه‌ وجود دارد و آن‌ هندسة‌ اقلیدسی‌ است‌، تنها تفكر حاكم‌ بر دانشمندان‌ و فیلسوفان‌ قرون‌ هیجده‌ و نوزده‌ شود.

3ـ اصل‌ توازی‌

اقلیدس‌ اصل‌ پنجم‌ از اصول‌ هندسة خود را چنین‌ بیان‌ می‌كند: "هرگاه‌ خط‌ راستی‌ دو خط‌ راست‌ دیگر را قطع‌ كند و مجموع‌ زوایای‌ درونی‌ یك‌ طرف‌ آن‌ خط‌ از دو قائمه‌ كمتر باشد، اگر این‌ دو خط‌ را بی‌نهایت‌ امتداد دهیم‌، سرانجام‌ در همان‌ طرفی‌ كه‌ مجموع‌ زوایا كمتر از دو قائمه‌ است‌, یكدیگر را قطع‌ می‌كنند". بیان‌ دیگری‌ از این‌ اصل‌ آن‌ است‌ كه‌ بگوییم‌ كه‌ از هر نقطه‌ غیر واقع‌ بر یك‌ خط,‌ یك‌ و فقط‌ یك‌ خط‌ به‌ موازات آن‌ می‌توان‌ رسم‌ كرد. از این‌ رو این‌ اصل‌ به‌ اصل‌ توازی‌ هم‌ مشهور است‌. اقلیدس‌ خود به‌ اصل‌ بودن‌ آن, اعتماد چندانی‌ نداشت‌ و این‌ واقعیت‌ مؤید آن است‌ كه‌ او استفاده‌ از آن‌ را برای‌ اثبات‌ قضایا، تا آنجا كه‌ ممكن‌ بوده‌ - تا گزارة‌ بیست‌ و نهمش‌ - به‌ تعویق‌ انداخته‌ است‌. خود این‌ اصل‌ نیز، هم‌ توسط‌ یونانیان‌ زمان‌ اقلیدس‌ و هم‌ در سده‌های‌ بعد, مورد تردید قرار گرفته‌ است‌ و عدة‌ بسیاری‌ سعی‌ در اثبات‌ آن‌ از اصول‌ پیشین‌ داشته‌اند.

نخستین‌ تلاشی‌ كه‌ برای‌ اثبات‌ به‌ عمل‌ آمده‌، توسط‌ بطلمیوس‌ بوده‌ است‌. اما استدلال‌ او به‌ دور منجر می‌شد. پروكلوس (Proclus)‌ (410 تا 485 بعد از میلاد)، كه‌ شرح‌ او بر كتاب‌ اصول‌ یكی‌ از منابع‌ اصلی‌ اطلاعات‌ ما در زمینة‌ هندسه‌ یونان‌ است‌، از اصل‌ توازی‌ بدین‌ گونه‌ انتقاد كرده‌ است‌: "این‌ را باید حتی‌ از شمار اصول‌ موضوعه‌ بیرون‌ آورد؛ زیرا این‌ قضیه‌ای‌ است‌ كه‌ دشواریهای‌ زیادی‌ در بر دارد و بطلمیوس‌ در كتابی‌ به‌ گشودن‌ آنها همت‌ گمارده‌ است‌... این‌ كلمه‌ كه‌، چون‌ دو خط‌ را هرچه‌ بیشتر امتداد دهیم‌ بیش‌ از پیش‌ به‌ هم‌ نزدیك‌ می‌شوند و سرانجام‌ همدیگر را قطع‌ می‌كنند، پذیرفتنی‌ است‌ ولی‌ نه‌ همیشه‌ " (گرینبرگ‌،1370، ص‌ 124). پروكلوس‌ هذلولی‌ را مثال‌ می‌زند كه‌ آن‌ اندازه‌ كه‌ بتوان‌ تصور كرد, به‌ مجانبهایش‌ نزدیك‌ می‌شود, بی‌آنكه‌ هرگز آنها را قطع‌ كند. او می‌گوید: "پس‌ روشن‌ است‌ كه‌ باید برای‌ این‌ قضیه‌ كنونی‌ برهانی‌ بیابیم‌ و این‌ مخالف‌ ماهیت‌ خاص‌ اصل‌ موضوعه‌ است‌ "(همان).

از مهم­ترین‌ تلاشهایی‌ كه‌ بعدها برای‌ اثبات‌ اصل‌ توازی‌ به‌ عمل‌ آمده,‌ از خواجه‌ نصیرالدین‌ طوسی‌ (1274-1201) است‌. سپس‌ جان‌ والیس (John Wallis)‌ (1703-1616) با بیان‌ اصل‌ موضوعة‌ جدیدی‌ به جای‌ اصل‌ پنجم‌ (اصل‌ توازی‌), سعی‌ در اثبات‌ آن‌ نمود. وی‌ فكر می‌كرد كه‌ اصل‌ موضوعة‌ وی,‌ قابل‌ قبول‌تر از اصل‌ توازی‌ است‌. اما معلوم‌ شد كه‌ اصل‌ والیس‌ و اصل‌ پنجم‌ اقلیدس‌ منطقاَ هم عرض می باشند, سپس جیرو لامو ساكری (girolamo saccheri) (1733- 1667) در كتاب كوچكی به نام _ اقلیدس‌ عاری‌ از هرگونه‌ نقص‌ _ سعی‌ در ارائة‌ اثباتی‌ با استفاده‌ از برهان‌ خلف‌ برآمد. وی‌ نقیض اصل‌ توازی‌ را پذیرفت‌ و سپس‌ سعی‌ كرد تا تناقص‌ را از آن‌ نتیجه‌ بگیرد. وی‌ به ویژه‌ بعضی‌ از چهار ضلعیها را كه‌ زوایای‌ مجاور به‌ قاعده‌ شان‌ قائم‌ و اضلاع‌ این‌ زوایا با هم‌ قابل‌ انطباِق­اند, مورد مطالعه‌ قرارداد.

سه‌ حالت‌ ممكن‌ است‌ پیش‌ بیاید: 1ـ زاویه‌های‌ بالایی‌ قائم‌اند؛ 2ـ زاویه‌های‌ بالایی‌ منفرجه‌اند؛ 3ـ زاویه‌های‌ بالایی‌ حاده‌اند. برای‌ اثبات‌ حالت‌ اول‌، یعنی‌ همان‌ حالتی‌ كه‌ در هندسة اقلیدسی‌ هست‌، ساكری‌ (saccheri)كوشش‌ كرد نشان‌ دهد كه‌ دو حالت‌ دیگر به‌ تناقض‌ منجر می­شوند. او توانست‌ نشان‌ دهد كه‌ حالت‌ دوم‌ منجر به‌ تناقض‌ می‌شود؛ ولی‌ هر اندازه‌ كوشش‌ كرد نتوانست‌ تناقضی‌ در حالت‌ سوم‌ به دست‌ آورد و آن‌ را "فرض‌ خصمانة‌ زاویه‌ حاده‌" نامید. او موفق‌ شد نتایج‌ بسیار عجیبی‌ بدست‌ آورد، ولی‌ تناقضی‌ بدست‌ نیاورد و سرانجام‌ از روی‌ عجز بانگ‌ برآورد: "فرض‌ زاویة‌ حاده‌ مطلقاً غلط‌ است‌، زیرا كه‌ این‌ فرض با ذات‌ خط‌ مستقیم‌ ناسازگار است‌ !" به قول‌ ماروین‌ جی‌ گرینبرگ‌: "درست‌ شبیه‌ مردی‌ كه‌ الماس‌ نایابی‌ را كشف‌ كرده‌ باشد, ولی‌ نتواند آنچه‌ را می‌بیند باور كند و بانگ‌ بر ‌آورد كه‌ شیشه‌ است‌ !" (همان، ص‌ 131).

تلاشهایی‌ كه‌ برای‌ اثبات‌ اصل‌ پنجم‌ اقلیدس‌ صورت‌ گرفته‌ بود, به‌ اندازه‌ای‌ زیاد بود كه‌ گ‌.ز.كلوگل (G. S. Klugel)‌ در سال‌ 1763 موفق‌ شد رساله‌ای‌ برای‌ دكترا تهیه‌ كند كه‌ در آن‌ نقایص‌ 28 برهان‌ مختلف‌ از اصل‌ توازی‌ را پیدا و در ثابت‌ شدنی‌ بودن‌ آن‌ اظهار تردید كند. دایرةالمعارف‌ نویس‌ و ریاضی­دان‌ فرانسوی‌ ژ.ل‌.ر.دالامبر(J.L.R.d Alember) این‌ وضع‌ را "افتضاح‌ هندسه‌" نامیده‌ بود. اصل‌ توازی‌ همچون‌ اعوجاجی‌ در هندسة‌ اقلیدسی‌ بود. بیش‌ از دو هزار سال‌ ریاضی‌دانان‌ تلاش‌ می‌كردند كه‌ به‌ گونه‌ای‌ آن‌ را مرتفع‌ سازند, اما همواره‌ با شكست‌ روبه رو می‌شدند. ریاضی‌­دانان‌ به تدریج‌ نومید می‌گشتند. فوركوش‌ بویوئی(Bolyai) مجارستانی‌ به‌ پسرش‌ یانوش‌ نوشت‌: "تو دیگر نباید برای‌ گام‌ نهادن‌ در راه‌ توازیها تلاش‌ كنی‌. من‌ پیچ‌ و خمهای‌ این‌ راه‌ را از اول‌ تا آخر آن‌ می‌شناسم‌، این‌ شب‌ بی‌پایان‌ را كه‌ همة‌ روشنایی‌ و شادمانی‌ زندگی‌ مرا به‌ كام‌ نابودی‌ فرو برده‌ است‌ سپری‌ كرده‌ام‌. التماس‌ می‌كنم‌ كه‌ دانش‌ موازیها را رها كنی‌. من‌ در این‌ اندیشه‌ بودم‌ كه‌ خود را در راه‌ حقیقت‌ فدا كنم‌. حاضر بودم‌ شهیدی‌ باشم‌ كه‌ این‌ نقص‌ هندسه‌ را مرتفع‌ سازد و پاك‌ شدة‌ آن‌ را به‌ عالم‌ بشریت‌ تقدیم‌ نماید. من‌ زحمتی‌ عظیم‌ و سترگ‌ كشیدم‌. آنچه‌ را كه‌ من‌ آفریدم‌ به‌ مراتب‌ برتر از آفریدة دیگران‌ است‌. ولی‌ باز هم‌ رضایت‌ خاطر به دست‌ نیاوردم‌... وقتی‌ دریافتم‌ كه‌ هیچ‌ كس‌ نمی‌تواند به‌ پایان‌ این‌ شب‌ ظلمانی‌ راه‌ یابد، بازگشتم‌. بی‌تسلای‌ خاطر بازگشتم‌، در حالی‌ كه‌ برای‌ خود و بشریت‌ متأسف‌ بودم‌... من‌ مدتها در این‌ دیار بوده‌ام‌ و به‌ تمامی‌ صخره‌های‌ جهنمی‌ این‌ دریای‌ مرده‌ سفر كرده‌ام‌ و همیشه‌ هم‌ با دكل‌ شكسته‌ و بادبان‌ پاره‌ پاره‌ برگشته‌ام‌. تباهی‌ وضع‌ و سقوط‌ من‌ به‌ آن‌ دوران‌ باز می‌گردد. من‌ از روی‌ بی‌فكری‌ زندگانی‌ و خوشبخت­ایم‌ را به‌ مخاطره‌ افكندم‌" (همان، ص‌ 132).

این‌ ناكامیها نشانة بروز بحرانی‌ جدی‌ در پارادایم‌ اقلیدسی‌ بود. جالب‌ آنكه‌ ریاضی‌دانان‌ كه‌ معمولاً تصور می‌شود به‌ لحاظ‌ نوع‌ فعالیتی‌ كه‌ انجام‌ می‌دهند, افرادی‌ منطقی‌اند به‌ مدت‌ بیش‌ از دو هزار سال‌ بر این‌ فكر پای‌ فشردند كه‌ اصل‌ پنجم‌ اقلیدسی‌، اصلی‌ وابسته‌ به‌ سایر اصول‌ است‌ و به‌رغم‌ تلاشهای‌ بی‌شمارشان‌ در جهت‌ اثبات‌ آن كه‌ همواره‌ با شكست‌ مواجه‌ می‌شد، هیچ­گاه‌ بدین‌ فكر نیفتادند كه‌ شاید اصل‌ توازی‌ واقعاً یك‌ اصل‌ باشد؛ اصلی‌ مستقل‌ از سایر اصول‌. گرچه‌ در این‌ مدت‌ عدة‌ انگشت‌شماری‌ با این‌ تصور حاكم‌ بر جامعة‌ ریاضی‌ مخالفت‌ نمودند, اما جامعة‌ ریاضی‌دانان‌ هیچ­گاه‌ بدانها اجازه بروز نداد. تا اینكه‌ در قرن‌ نوزدهم‌ چند تن‌ از ریاضی‌دانان‌ هم­زمان‌ به‌ این‌ موضوع‌ اندیشیدند كه‌ شاید اصل‌ اقلیدس‌ اصلی‌ مستقل‌ از سایر اصول‌ باشد.

4ـ انقلاب‌ نااقلیدسی‌

یانوش‌ بویوئی‌ از اخطار پدر نهراسید؛ زیرا اندیشة‌ كاملاً تازه‌ای‌ را در سر می‌پرورانید. او فرض‌ می‌كرد كه‌ نقیض‌ اصل‌ اقلیدس‌ حكمی‌ بی‌معنا‌ نیست‌. وی‌ در 1823 به‌ پدرش‌ چنین‌ می‌نویسد:

"چیزهایی‌ كه‌ كشف‌ كرده‌ام‌ به‌ اندازه‌ای‌ شگفت‌انگیزند كه‌ خودم‌ حیرت‌ زده‌ شده‌ام‌ و بدبختی‌ جبران‌ ناپذیری‌ خواهد بود اگر اینها از دست‌ بروند... در شرایط‌ كنونی‌, تنها چیزی‌ كه‌ می‌توانم‌ بگویم‌ این‌ است‌ كه‌ از هیچ‌، دنیایی‌ تازه‌ و شگفت‌انگیز آفریده‌ام‌" (همانجا، ص‌ 132). پدر یانوش‌ كار وی‌ را برای‌ گاوس‌ (Gauss)‌ شاه­زادة‌ ریاضی‌دانها فرستاد. اما برخورد سرد گاوس موجب‌ سرخوردگی‌ یانوش‌ شد؛ به گونه‌ای‌ كه‌ هرگز به‌ فكر انتشار پژوهش­هایش‌ نیفتاد.

اما شواهدی‌ در دست‌ است‌ كه‌ گاوس‌ پیش­تر از بویوئی‌ به‌ برخی‌ اكتشافات‌ هندسه‌ نااقلیدسی‌ دست‌ یافته‌ بوده‌ است‌. در 1817 گاوس‌ به‌ و.البرس‌ (W. Olbers) نوشت‌: "دارم‌ بیش‌ از پیش‌ متقاعد می‌شوم‌ كه‌ لزوم‌ اینكه‌ هندسه‌ ما باید اقلیدسی‌ باشد، دست كم‌ نه‌ با عقل‌ آدمی‌ و نه‌ برای‌ عقل‌ آدمی‌، نمی‌تواند اثبات‌ شود. شاید در حیاتی‌ دیگر بتوانیم‌ بینش‌ درونی‌ از ماهیت‌ فضا به­دست‌ آوریم‌ كه‌ اكنون‌ دست‌ یافتنی‌ نیست‌ " (همان، ص‌ 149). وی‌ در نامه‌ای‌ دیگر در 1824 به‌ ف‌.آ. تاورینوس (F.A. Taurinus)‌ می‌گوید: "پذیرفتن‌ اینكه‌ مجموع‌ سه‌ زاویه‌ كمتر از180 باشد, به‌ هندسة شگفت‌انگیزی‌ منجر می­شود كه‌ با هندسة‌ اقلیدسی‌ ما به كلی‌ متفاوت‌، اما كاملاً سازگار است‌ و من‌ آن‌ را بسط‌ داده‌ام‌ و كاملاً از آن‌ راضی‌ هستم‌... همة‌ تلاشهای‌ من‌ برای‌ یافتن‌ یك‌ تناقض‌ یا یك‌ ناسازگاری‌ در این‌ هندسه‌ نااقلیدسی‌ به‌ شكست‌ انجامیده‌ است‌... چنین‌ به­نظر می‌رسد كه‌ به‌رغم‌ گفته‌های‌ خردمندمآبانة‌ حكمای‌ مابعدالطبیعه‌، باید گفت‌ كه‌ ما دربارة‌ ماهیت‌ واقعی‌ فضا بسیار كم‌ می‌دانیم‌، یا بهتر بگویم‌ اصلاً نمی‌دانیم‌ تا بگوییم‌ كه‌ فلان‌ امر مطلقاً غیر ممكن‌ است‌, فقط‌ به‌ این‌ دلیل‌ كه‌ غیرعادی‌ به­نظر می‌رسد" (همان، ص‌ 151).

وی‌ در جای‌ دیگری‌ از نامه‌اش‌ می‌نویسد: "پروا ندارم‌ از اینكه‌ آنچه‌ گفتم‌, مورد سوء تعبیر كسانی‌ واقع‌ شود كه‌ به ظاهر ذهن‌ ریاضی‌ اندیشی‌ دارند؛ ولی‌ درهرحال‌، این‌ را به‌ عنوان‌ یك‌ نامة‌ خصوصی‌ تلقی‌ كنید كه‌ به‌ هیچ‌ وجه‌ مورد استفادة‌ عمومی‌ یا مورد استفاده‌ای‌ كه‌ به‌ نحوی‌ صورت‌ تبلیغ‌ پیدا كند، قرار نگیرد. شاید خودم‌ در آینده‌، هنگامی‌ كه‌ نسبت‌ به‌ امروز, فراغت‌ بیشتری‌ دست‌ دهد، بررسی­هایم‌ را منتشر سازم‌" (همان)، اما گاوس‌ هیچ­گاه‌ آثار خود را منتشر ننمود، چرا؟

منظور گاوس‌ از "حكمای‌ مابعدالطبیعه‌" در نامه‌اش‌، پیروان‌ كانت‌ بودند. كشف‌ هندسة‌ نااقلیدسی‌ به دست گاوس‌، این‌ نظر كانت‌ را كه‌ فضای‌ اقلیدسی‌ ذاتی‌ ساختار ذهن‌ ماست‌، رد می‌كرد. از آنجا كه‌ فلسفة ‌كانت‌ در اواخر سدة‌ هیجدهم‌ و بیشتر سدة‌ نوزدهم‌ در سراسر اروپا رواج‌ داشت‌، اظهارات‌ گاوس‌ می‌توانست‌ منجر به‌ كشمكشها و حملات‌ فراوانی‌ به وی‌ گردد. از این‌ رو, گاوس‌ از علنی‌ ساختن‌ آثار انقلابی­اش‌ عملاً بیمناك‌ بود. باید توجه‌ كرد كه‌ گاوس‌ یك‌ ریاضی‌دان‌ معمولی‌ زمان‌ خویش‌ نبود؛ او كسی‌ بود كه‌ لئویولد كرونكر (Kronecker) درباره‌اش‌ چنین‌ می‌گوید: "تكامل‌ تدریجی‌ و توسعة‌ منظم‌ دانش‌ حساب‌ و تقریباً تمام‌ آنچه‌ در ریاضیات‌ قرن‌ ما (نوزدهم‌) انجام‌ گرفت‌, در خط‌ سیر افكار بدیعی‌ بوده‌ است‌ كه‌ به وسیلة‌ گاوس‌ داده‌ شد" (بنقل‌ از تمپل‌ بل‌، 1363، ص‌ 250).

هاورد ایوز (Howard W.Eves)نیز وی‌ را چنین‌ توصیف‌ می‌كند:"قرون‌ هیجدهم‌ و نوزدهم‌ در زیر سیطرة‌ ریاضی‌ پر صلابت‌ كارل‌ فریدریش‌ گاوس‌، همچون‌ گسترة‌ خلیج‌ رودس‌ در زیر پای‌ تندیس‌ عظیم‌ آپولون‌ قرار دارد." وی‌ را عموماً بزرگ­ترین‌ ریاضی­دان‌ قرن‌ نوزدهم‌ و همراه‌ با ارشمیدس‌ و نیوتن‌، یكی‌ از بزرگ­ترین‌ ریاضی­دانان‌ همة‌ اعصار برشمرده‌اند" (ایوز، 1368، ص‌167). اهمیت‌ علمی‌ گاوس‌ تا بدان‌ درجه‌ است‌ كه‌ وی‌ شهزادة‌ ریاضی‌دانان‌ نامیده‌ شده‌ است‌. با وجود این‌ اعتبار علمی‌، گاوس‌ در برابر جامعه‌ای‌ كه‌ غرق در هندسة‌ اقلیدسی‌ بود، جرأت‌ اظهار نظرهایش را نداشت‌.

تصور عموم‌ از ریاضی­دانان‌ چنان‌ است‌ كه‌ آنها هر نظریة‌ ریاضی‌ را با معیار و ملاك‌ منطق‌، درستی‌ استدلالها و سازگاری‌ آن‌ می‌سنجند و در صورتی‌ كه‌ نظریه‌ای واجد این‌ شرایط‌ باشد, در برابر آن‌ سر تسلیم‌ فرود می‌آورند. اما به نظر می‌رسد كه‌ پذیرش‌ و مقبولیت‌ یك‌ نظریه‌ در یك‌ جامعة‌ علمی‌ بستگی‌ دارد به این كه‌ برای‌ جامعة‌ مورد نظر چه‌ چیزی‌ مهم‌ باشد و یا به‌ چه‌ امری‌ ارزش‌ بنهد. برای‌ جامعة‌ ریاضی‌ قرن‌ نوزدهم‌ كه‌ نه‌تنها هندسة‌ اقلیدسی‌ را تنها تبیین‌كنندة‌ عالم‌ هستی‌ می­دانست‌, بلكه‌ شیوة‌ ادراك‌ ما از عالم‌ هستی‌ را به صورت‌ هندسة‌ اقلیدسی‌ می‌دانست‌، تنها مسائلی‌ كه‌ برایش‌ مهم‌ بودند، قوام‌ بخشیدن‌ به‌ این‌ هندسه‌ و رفع‌ مشكلات‌ آن‌ بود. واضح‌ است‌ كه‌ در این‌ صورت‌, بیان‌ هندسة‌ دیگری‌ نمی‌توانست‌ از منزلت‌ چندانی‌ برخوردار باشد و اعتراضات‌ شدیدی‌ را در پی‌داشت‌. این‌ بدان‌ معنا‌ نیست‌ كه‌ پیروی‌ از منطق‌ و سازگاری‌ یك‌ نظریة‌ ریاضی‌ در پذیرش‌ آن‌ مورد توجه‌ ریاضی‌دانان‌ قرار نمی‌گیرد؛ بلكه‌ متذكر این‌ نكته‌ است‌ كه‌ منطق‌ تنها عامل‌ پذیرش‌ یك‌ نظریه‌ نیست؛‌ بلكه‌ تعلقات‌ متافیزیكی‌ جامعة‌ علمی‌ نیز درآن‌ مؤثر است‌ و گاهی‌ این‌ تأثیر بسیار عمیق‌تر از تأثیر عوامل‌ منطقی‌ و ریاضی‌ است‌؛ به­طوری كه‌ ریاضی‌دان‌ شهیری‌ مثل‌ گاوس‌, بیم‌ بیان‌ نظرهایش‌ را دربارة‌ هندسه‌ نااقلیدسی‌ دارد. حتی‌ نیكلای‌ لباچفسكی (Lobachevsky)‌ كه‌ در سال‌ 1829 جرأت‌ انتشار مقاله‌اش‌ در باب‌ هندسة‌ نااقلیدسی‌ را یافت، نتوانست‌ توجه‌ جامعة‌ علمی‌ را بخود جلب‌ كند. حال‌ این‌ پرسش‌ مطرح‌ می‌شود كه‌ سرانجام‌، چگونه‌ هندسه‌ نااقلیدسی‌ مورد پذیرش‌ قرار گرفت‌؟ جالب­ترین‌ نكتة‌ این‌ داستان‌ در اینجاست‌ كه‌ تا وقتی‌ مكاتبات‌ گاوس‌ پس‌ از مرگ‌ او در سال‌ 1855 منتشر نشده‌ بود، جهان‌ ریاضی‌ هندسة‌ نااقلیدسی‌ را جدی‌ نگرفت‌. یعنی‌ آنچه‌ كه‌ سبب‌ مقبولیت‌ هندسه‌ نااقلیدسی‌ شد، شهرت‌ ریاضی‌ همان‌ گاوسی‌ بود كه‌ خودش‌ جرأت‌ انتشار آثارش‌ دربارة‌ هندسه‌ نااقلیدسی‌ را نداشت‌. همین‌ شهرت‌ سبب‌ شد عده‌ای‌ از بهترین‌ ریاضی­دانان‌, همچون‌ بلترامی (Beltrami)‌، كلاین (Klein)‌، پوانكاره (Poincare) و ریمان‌ (Rieman)موضوع‌ را جدی‌ گرفتند و بسط‌ دادند و آن‌ را در شاخه‌های‌ دیگر ریاضیات‌ به كار بردند و همین‌ سبب‌ مقبولیت‌ هندسة‌ نااقلیدسی‌ شد. آنچه‌ كه‌ در پذیرش‌ هندسة‌ نااقلیدسی‌ نقشی‌ تعیین‌كننده­ای‌ ایفا كرد, این‌ سخن‌ پر بصیرت‌ و ژرف‌ كوهن‌ بود كه‌ در گزینش‌ میان‌ نظریه‌های‌ علمی‌ "هیچ‌ میزانی‌ بالاتر از توافق‌ جامعة‌ مربوطه‌ وجود ندارد" (kuhn;1970,p.94). و این‌ میزان‌ وابسته‌ به‌ ارزشها و معیارهای‌ فرامعرفتی‌ آن‌ جامعه‌ است‌. در 1868 بلترامی‌ برای‌ آخرین‌ بار مسألة‌ اثبات‌ اصل‌ توازی‌ را پیش‌ كشید و ثابت‌ كرد كه‌ اثبات‌ آن‌ غیر ممكن‌ است‌! او این‌ كار را از این‌ راه‌ كه‌ هندسه‌ نااقلیدسی‌ درست‌ مثل‌ هندسة‌ اقلیدسی‌، هندسه‌ای‌ سازگار است‌، اثبات‌ نمود. همچنین‌ در سال‌ 1854 ریمان‌ با گذاشتن‌ اصل‌ دیگری‌ بجای‌ اصل‌ توازی‌، هندسه‌ جدیدی‌ را بنا نهاد. در این‌ هندسه‌, از یك‌ نقطه‌ غیر واقع‌ بر یك‌ خط‌ هیچ‌ خط,‌ موازی‌ با آن‌ خط‌ نمی‌گذارد.

5ـ هندسه‌ پیش‌ و پس‌ از انقلاب‌ نااقلیدسی‌

پس‌ ازانقلاب‌ نااقلیدسی‌، مسألة‌ اصل‌ توازی كه‌ بیش‌ از دوهزار سال‌ در هندسة‌ اقلیدسی‌ مسأله‌ای‌ جدی‌ بود, به­كلی‌ از میان‌ رفت‌ و با جانشینی‌ اصول‌ دیگری‌, هندسه‌های‌ نوینی‌ ابداع‌ شد. از آنجا كه‌ هندسه‌های‌ نااقلیدسی‌ از بطن‌ هندسة‌ اقلیدسی‌ سر برآوردند, بسیاری‌ از اصول‌ و قضایای‌ هندسه‌ اقلیدسی‌ حفظ‌ شدند؛ اما برخی‌ دیگر از اصول‌ و قضایای‌ آن‌ یا به كلی‌ از میان‌ رفتند و یا نقیض‌ آنها در هندسه‌های‌ جدید پدیدار گشتند. خطی‌ كه‌ در هندسه‌های‌ اقلیدسی‌ و لباچفسكی‌ با یك‌ نقطه‌ به‌ دو بخش‌ تقسیم‌ می‌شوند در هندسة‌ ریمانی‌ به‌ دو بخش‌ تقسیم‌ نمی‌گردند. خطوط‌ موازی‌ كه‌ در هندسة‌ اقلیدسی‌, هم‌ فاصله‌اند, در هندسة لباچفسكی‌ هرگز هم‌ فاصله‌ نیستند و در هندسة‌ ریمانی‌ اصلاً خطوط‌ موازی‌ وجود ندارند. اگر خطی‌ یكی‌ از دو خط‌ موازی‌ را قطع‌ كند، در هندسة‌ اقلیدسی‌ باید دیگری‌ را نیز قطع‌ نماید, در حالی­كه‌ در هندسة‌ لباچفسكی‌ ممكن‌ است‌ قطع‌ كند یا قطع‌ نكند و در هندسة‌ ریمانی‌ چون‌ خطوط‌ موازی‌ وجود ندارند، این‌ موضوع‌ مطرح‌ نمی‌گردد. دو خط‌ متمایز عمود بر یك‌خط‌ در هندسة‌ اقلیدسی‌ و لباچفسكی‌ موازیند, در حالی كه‌ در هندسة‌ ریمانی‌ همدیگر را قطع‌ می‌كنند. مجموع‌ زوایای‌ یك‌ مثلث‌ در هندسة‌ اقلیدسی‌ برابر با 180درجه‌, در هندسة‌ لباچفسكی‌ كمتر از 180درجه‌ و در هندسة‌ ریمانی‌ بیشتر از180درجه‌ است‌. مساحت‌ یك‌ مثلث‌ در هندسة‌ اقلیدسی‌ مستقل‌ از مجموع‌ زوایای‌ آن‌ است‌, در حالی­كه‌ در هندسة‌ لباچفسكی‌ متناسب‌ باكاهش‌ زوایای‌مثلث‌ ودر هندسة ریمانی‌ متناسب‌ با افزایش‌ زوایای‌ مثلث‌ است‌.

پس‌ از انقلاب‌ نااقلیدسی‌ و نشان‌ دادن‌ سازگاری‌ تمام‌ هندسه‌های‌ نااقلیدسی‌, این‌ سؤال‌ مهم‌ مطرح‌ شد كه‌ كدام­یك‌ از این‌ هندسه‌ها معرف‌ یا حكایتگر جهان‌ طبیعی‌ است‌ كه‌ ما در آن‌ زندگی‌ می‌كنیم‌؟ یا به‌ عبارتی‌ دیگر, كدام‌یك‌ از این‌ هندسه‌ها درست‌اند؟ هانری‌ پوانكاره‌ (1912-1854م.), ریاضی­دان‌ و فیزیك­دان‌ فرانسوی‌ به‌ این‌ پرسش‌ چنین‌ پاسخ‌ داد:

"اصول‌ موضوعة‌ هندسی‌ نه‌ شهودهای‌ تركیبی‌ پیشینی‌ هستند و نه‌ حقایق‌ تجربی‌؛ بلكه‌ قرارداد هستند. تنها انتخاب‌ ما از میان‌ همة‌ قراردادهای‌ ممكن‌ به وسیلة‌ حقایق‌ تجربی‌ رهبری‌ می‌شود. ولی‌ انتخاب‌ ما آزاد است‌ و فقط‌ به‌ لزوم‌ اجتناب‌ از هرگونه‌ تناقض‌ محدود می‌شود. بنابراین‌ این‌ اصول‌اند كه‌ می‌توانند دقیقاً درست‌ باقی‌ بمانند. حتی‌ اگر قوانین‌ تجربی‌ كه‌ موجب‌ پذیرفته‌ شدن‌ آنها شده‌اند, تقریبی‌ باشند. به‌ عبارت‌ دیگر, اصول‌ موضوعة‌ هندسه‌, تنها عبارت­اند از تعاریف‌ در لباس‌ مبدل‌. پس‌ دربارة‌ این‌ پرسش‌ كه‌ " آیا هندسة‌ اقلیدسی‌ درست‌ است‌؟" چه‌ باید اندیشید؟ پرسش‌ بی‌معنا‌ است‌، درست‌ مثل‌ اینكه‌ بپرسیم‌ آیا دستگاه‌ متری‌ درست‌ است‌ و اوزان‌ و مقیاسهای‌ قدیم‌ نادرست‌اند؟ آیا مختصات‌ دكارتی‌ درست‌ و مختصات‌ قطبی‌ نادرست‌اند؟... هیچ‌ هندسه‌ای‌ نمی‌تواند درست‌تر از هندسة‌ دیگر باشد؛ تنها ممكن‌ است‌ مناسب­تر باشد" (به‌ نقل‌ از گرینبرگ‌، 1370، ص‌ 124). پرسش‌ فوق و بحث‌ متعاقب‌ آن‌، بر این‌ موضوع‌ كه‌ هندسه‌ و به­طور كلی‌ ریاضیات‌، از چه‌ سخن‌ می‌گوید, پرتوی‌ تازه‌ افكند. هندسه‌ از پرتوهای‌ نور صحبت‌ نمی‌كند، ولی‌ مسیر یك‌ پرتو نور ممكن‌ است‌ تعبیر مادی‌ از اصطلاح‌ هندسی‌ تعریف‌ نشدة‌ "خط‌" باشد. سبب‌ این‌ است‌ كه‌ برخی‌ از اصطلاحات‌ اولیه‌ از قبیل‌ نقطه‌، خط‌ و صفحه‌ تعریف‌ نشده‌اند و ممكن‌ است‌ به جای‌ آنها اصطلاحات‌ دیگری‌ بگذاریم‌ بی‌آنكه‌ در درستی‌ نتایج‌ تأثیری‌ داشته‌ باشد. از این‌ رو هیلبرت (Hilbert)‌, بزرگ­ترین‌ ریاضی‌دان‌ قرن‌ بیستم‌, كتاب‌ مبانی‌ هندسه‌(Foundation of Geometry) خود را با این‌ "تعریف‌" آغاز می‌كند: "سه‌ مجموعه‌ از چیزهای‌ جدا از هم‌ را در نظر بگیرید. فرض‌ كنید اشیای مجموعة‌ اول‌ نقاط‌ نامیده‌ شوند و با C,B,A و... نشان‌ داده‌ شوند. فرض‌ كنید اشیای مجموعة‌ دوم‌ خطوط‌ نامیده‌ شوند و با c,b,a و... نمایش‌ داده‌ شوند. فرض‌ كنید اشیای مجموعة‌ سوم‌ صفحات‌ نامیده‌ شوند و با a, b, d و..... نمایش‌ داده‌ شوند"(brown;1999, p.95). همچنین‌ از او نقل‌ شده‌ است‌ كه‌ می‌گفته‌: "آدمی‌ باید همیشه‌ به جای‌ نقطه‌ و خط‌ و صفحه‌ بتواند میز و صندلی‌ و لیوان‌ آبجو بگوید" (گرینبرگ‌، ماروین‌ جی‌، 1370، ص‌ 57) در واقع‌, به جای‌ اینكه‌ بگوییم‌: "دو نقطه‌ فقط‌ یك‌ خط‌ را مشخص‌ می‌كنند", می‌توانیم‌ بگوییم‌: " A و B فقط‌ یك‌ a را مشخص‌ می‌سازند "با وجود تغییری‌ كه‌ در اصطلاحها داریم‌, باز هم‌ اثبات‌ همة‌ قضایای‌ ما معتبر خواهند ماند؛ زیرا دلیلهای‌ درست‌ به‌ شكل‌ و نمودار بسته‌ نیستند, بلكه‌ فقط‌ به‌ اصول‌ موضوعه‌ای‌ كه‌ وضع‌ شده‌اند و به‌ قواعد منطق‌ بستگی‌ دارند. بنابراین‌ هندسه‌, تمرینی‌ است‌ كاملاً صوری‌ برای‌ استخراج‌ برخی‌ نتایج‌ از بعضی‌ مقدمات‌ صوری‌. ریاضیات‌ احكامی‌ می‌سازد به صورت‌ "هرگاه‌ چنین‌ باشد، آنگاه‌ چنان‌ می‌شود" و اساساً در آن‌ صحبتی‌ از معنای‌ فرضها یا راست‌ بودن‌ آنها نیست‌. مفاهیم‌ اولیه‌ از قبیل‌ خط‌ و نقطه‌ كه‌ در فرضها ظاهر می‌گردند, به طور ضمنی‌ به وسیلة‌ این‌ اصول‌ موضوعه‌، كه‌ درحكم‌ قواعد بازی‌ هستند و انگار بما می‌گویند چگونه‌ باید بازی‌ كرد، تعریف‌ می‌شوند. این‌ دیدگاه‌, كه‌ هیلبرت‌ اولین‌ بار ادعاهایی‌ در این‌ باره‌ در كتاب‌ مبانی‌ هندسه‌اش‌ بیان‌ نمود, بعدها منجر به‌ پیدایش‌ مكتب‌ صورت­گرایی‌ در ریاضیات‌ شد. مطابق‌ این‌ مكتب‌، ریاضیات‌ با دستگاههای‌ نمادی‌ صوری‌ سروكار دارد. در واقع‌، ریاضیات‌ مجموعه‌ای‌ از آن‌ مباحث‌ مجرد تلقی‌ می‌شود كه‌ در آن,‌ اصطلاحات‌ صرفاً نمادهایی‌ هستند و احكام‌، قواعدی‌ (اصول‌) متضمن‌ این‌ نمادها. ریاضیات‌ عاری‌ از محتوای‌ ملموس‌ و تنها شامل‌ عناصر نمادی‌ آرمانی‌ است‌. پرواضح‌ است‌ كه‌ دیدگاه‌ صورت­گرایی‌ با عقیدة‌ كهن‌تری‌ كه‌ ریاضیات‌ را "حقیقت‌ محض‌" می‌پنداشت‌ و از زمان‌ اقلیدس‌ تا قرن‌ نوزدهم‌ بر ریاضیات‌، فیزیك‌ و نجوم‌ سایه‌ افكنده‌ بود و پژوهشهای‌ عالمان‌ این‌ حوزه‌ها را هدایت‌ می‌كرد و كشف‌ هندسة‌ نااقلیدسی‌ بنای‌ آن‌ را به كلی‌ فرو ریخت‌، اساساً ناسازگار است‌. پس‌ از انقلاب‌ نااقلیدسی‌, ریاضی‌دانان‌ آزاد بودند كه‌ هر مجموعه‌ای‌ از اصول‌ موضوعه‌ را كه‌ دلشان‌ بخواهد ابداع‌ كنند و بر آنها نتایجی‌ مترتب‌ سازند. ژان‌ دیودونه‌ در این‌ باره‌ چنین‌ می‌گوید: "در تاریخ‌ ریاضیات‌ این‌ كشف نقطة عطف‌ بسیار مهمی‌ بود كه‌ اولین‌ مرحله‌ را در مفهوم‌ تازه‌ای‌ از رابطة‌ بین‌ جهان‌ واقعی‌ و مفهوم­های‌ ریاضی‌ كه‌ گمان‌ می‌رود به‌ آن‌ مربوط­اند, نشان‌ می‌داد"با كشف‌ گاوس‌ دربارة‌ هندسه‌ نااقلیدسی‌ این‌ دیدگاه‌ نسبتاً ضعیف‌ كه‌ اشیای ریاضی‌ تنها "مثل‌" (به‌ معنا‌ افلاطونی‌) اشیای محسوس‌­اند, دیگر نگه­داشتنی‌ نبود و تدریجاً جای‌ خود را به‌ دریافتی‌ روشن­تر از پیچیدگی‌ خیلی‌ بیشتر مسأله‌ داد كه‌ در آن‌, امروز چنین‌ به نظر می‌رسد كه‌ ریاضیات‌ و واقعیت‌ تقریباً به طور كامل‌ از هم‌ مستقل‌ شده‌اند و تماس‌ آنها اسرار آمیزتر از همیشه‌ شده‌ است‌" (همان، ص‌ 254).

به­طور كلی‌, پس‌ از انقلاب‌ نااقلیدسی‌, نه‌تنها اصول‌ و مفاهیم‌ هندسه‌ به كلی‌ تغییر نمودند, بلكه‌ مفهوم‌ هندسه‌ و به طور عام­تر, ریاضیات‌ پیش‌ و پس‌ از انقلاب‌, اساساً تفاوت‌ پیدا كردند. به طوری كه‌ اگر دانشجوی‌ ریاضی‌ زمان‌ حاضر آثار ریاضی‌ پیش‌ از انقلاب‌ نااقلیدسی‌ را مطالعه‌ كند، با افرادی‌ مواجه‌ می‌شود كه‌ به­جای‌ پرداختن‌ به‌ مدلهای‌ ریاضی‌ و هندسی‌، در مورد ریاضیات‌ و هندسه‌ به گونه‌ای‌ حرف‌ می‌زنند كه‌ گویا از ویژگیها دنیای‌ واقعی‌ صحبت‌ می‌كنند و چه‌ بسا از نظر این‌ دانشجو, این‌ گفته‌ها بسیار سخیف‌ و بیهوده‌ آید؛ به طوری كه‌ وی‌ برای‌ درك‌ ریاضیات‌ و هندسة‌ پیش‌ از انقلاب‌ نااقلیدسی‌ باید نوع‌ و نگرش‌ خود به‌ ریاضیات‌ و هندسه‌ را تغییر دهد كه‌ در این‌ صورت‌ مشاهده‌ خواهد كرد كه‌ ریاضیات‌ و هندسه‌ پیش‌ و پس‌ از انقلاب‌ نااقلیدسی‌ قیاس‌ ناپذیرند.

6ـ نتیجه‌

شاید به نظر برسد كه‌ چون‌ ریاضیات‌، برخلاف‌ علوم‌ طبیعی‌ مثل‌ فیزیك‌، نجوم‌ و شیمی‌، با مشاهدات‌ تجربی‌ در تماس‌ نیست‌؛ هیچ­گاه‌ با اعوجاج‌ و بحران‌ مواجه‌ نخواهد شد؛ اما همان­طور كه‌ دیدیم‌, اعوجاج‌ در ریاضیات‌ از نوع‌ دیگری‌ است‌؛ مثلاً تردید دربارة‌ اصل‌ بودن‌ اصل‌ توازی‌ همچون‌ اعوجاجی‌ در هندسه‌ آشكار شد و با مقاومت‌ در برابر كوششهای‌ ریاضی‌دانان‌ جهت‌ اثبات‌ آن‌, جامعة‌ ریاضی‌دانان‌ را با بحران‌ مواجه‌ نمود.

اما نكته‌ بسیار مهم‌ این‌ است‌ كه‌ این‌ اعوجاج‌ و بحران‌ در پی‌ آن‌ در بنیادی‌ترین‌ سطح‌ هندسه‌ به‌ طرد هندسة‌ اقلیدسی‌ نیانجامید؛ بلكه‌ به‌ مدت‌ بیش‌ از دو هزار سال,‌ تسلط‌ خود را نه‌ تنها بر هندسه,‌ بلكه‌ به‌ علوم‌ دیگر مثل‌ نجوم‌، فیزیك‌ و حتی‌ فلسفه‌ حفظ‌ نمود. چرا؟ زیرا اگر هندسه‌دانان‌، هندسة‌ اقلیدسی‌ را به سبب اعوجاجی‌ كه‌ در اصول‌ بنیانی‌اش‌ بود، رها می‌كردند، هیچ‌ نظریة‌ جانشینی‌ نداشتند. در این‌ صورت‌, تكلیف‌ فعالیت‌ پژوهشی‌ آنها در هندسه‌ چه‌ می­شد؟ همین‌ تعلقات‌ حرفه‌ای‌ سبب‌ شد كه‌ هندسة‌ اقلیدسی‌ بیش‌ از دو هزار سال‌ تنها پارادایم‌ حاكم‌ در حوزة‌ ریاضیات‌ باشد. زمانی‌ كه‌ بویوئی‌، گاوس‌ و لباچفسكی‌ هندسة‌ جدید را مطرح‌ كردند، نظریة‌ رقیبی‌ برای‌ هندسة‌ اقلیدسی‌ ظاهر شده‌ بود كه‌ می‌توانست‌ جانشین آن‌ شود. همین‌، موجبات‌ انقلاب‌ نااقلیدسی‌ را فراهم‌ نمود. اما دیدیم‌ كه‌ تغییر حمایت‌ از پارادایم‌ اقلیدسی‌ به‌ نااقلیدسی‌ از جانب‌ یكایك‌ ریاضی‌دانان‌ ناشی‌ از برهانهای‌ صرفاً منطقی‌ دربارة‌ سازگاری‌ هندسی‌ نااقلیدسی‌ نبود؛ زیرا جامعة‌ ریاضی‌ قرن‌ نوزدهم‌ به‌ مدت‌ 26 سال‌ از زمانی‌ كه‌ لباچفسكی‌ آن‌ را منتشر كرد تا زمان‌ مرگ‌ گاوس‌ از این‌ برهانها آگاهی‌ داشت‌, اما هیچ­گاه‌ آن‌ را جدی‌ نگرفت‌. آنچه‌ سبب‌ پذیرش‌ هندسة‌ نااقلیدسی‌ شد, عاملی‌ بود ورای‌ استدلالهای‌ ریاضی‌ و آن‌ اینكه‌ شخصی‌ همچون‌ گاوس‌ شهزادة‌ ریاضی‌دانان‌, در نامه‌هایش‌ از آن‌ طرفداری‌ كرده‌ بود. در واقع‌, ریاضی‌دانان‌ نیز همچون‌ "دانشمندان‌ به‌ دلایل‌ گوناگون‌ طرفدار پارادایم‌ جدید می‌شوند و معمولاً در آن‌ واحد بنابر وجود چند دلیل‌ چنین‌ می‌كنند. بعضی‌ ازاین‌ دلایل‌ - مثلاً خورشیدپرستی‌ كه‌ كپلر را یكی‌ از كوپرنیكیان‌ ساخت‌ - كاملاً در خارج‌ قلمرو آشكار علم‌ قرار دارد. بعضی‌ دیگر وابسته‌ به‌ مزاج‌ شخص‌ و زندگی­نامه‌ و شخصیت‌ اوست‌ - حتی‌ ملیّت‌ یا شهرت‌ سابق‌ شخص‌ نوآور و استادان‌ وی‌ گاه‌ می‌تواند نقش‌ مؤثر ایفا كند" (kuhn;1970, pp.152,153). شهرت‌ و اعتبار گاوس‌ سبب‌ شد كه‌ تعدادی‌ از بهترین‌ ریاضی‌دانان‌ كه‌ مرجعیت‌ جامعة‌ ریاضی‌ به‌ عهده‌شان‌ بود، از هندسة‌ نااقلیدسی‌ حمایت‌ كنند و این‌ سبب‌ پذیرش‌ این‌ هندسه‌ شد. به قول‌ چالمرز (A.F. Chalmers): "انقلاب‌ علمی‌ عبارت است‌ از طرد یك‌ پارادایم‌ و قبول‌ پارادایمی‌ جدید، نه‌ از سوی‌ یك‌ دانشمند به‌ تنهایی‌؛ بلكه‌ از سوی‌ جامعة‌ علمی‌ مربوطه‌ در تمامیت‌ آن " (چالمرز، 1374، ص‌ 117).

بنابراین‌ آنچه‌ توسط‌ استقرارگرایان‌ و ابطال‌گرایان‌ به‌ عنوان‌ منطق‌ اكتشافات‌ علمی‌ گفته‌ می‌شود، باید به­طور جدی‌ مورد تجدیدنظر قرار گیرد؛ زیرا همان­طور كه‌ دیدیم‌, عملكرد دانشمندان‌ و حتی‌ ریاضی‌دانان‌ در رسیدن‌ به‌ نظریه‌های‌ علمی‌ جدید، رفتاری‌ كاملاً بشری‌ است‌ كه‌ ما می‌توانیم‌ در حوزه‌های‌ دیگر زندگی­شان‌ ببینیم‌. همان­طور كه‌ هری‌ كالینز (Harry Collins) و ترور پینچ‌ (Trevor Pinch) دو جامعه‌شناس‌ علم‌ معاصر، می‌گویند: "آنچه‌ پژوهشهای‌ موضعی‌ ما نشان‌ می‌دهد, این‌ است‌ كه‌ هیچ‌ منطق‌ اكتشاف‌ علمی‌ وجود ندارد و یا بلكه‌ اگر چنین‌ منطقی‌ وجود دارد، آن‌ منطق‌، منطق‌ زندگی‌ روزمره‌ است‌ "

+ نوشته شده توسط امیر مسروری در سه شنبه یکم اسفند 1385 و ساعت 20:45 |
افلاطون

افلاطون که یکی از بزرگترین فلاسفه جهان به شمار می رود، در آتن در سال 428 ق. م، در یک خانواده متشخص آتنی متولد شد. نام اصلی او« آریستو کلس» بود و نام افلاطون، بعد ها به مناسبت پیکر تنومندش به او داده شد.

او در یک خانواده اشرافی بزرگ شد. دوره جوانی او همراه بود با دوره درخشندگی فرهنگ آتنی و در همان دوران، در سن بیست سالگی با سقراط ملاقات کرد و شاگرد او شد. بستگانش اصرار داشتند که او به حرفه خانوادگی خود یعنی سیاست بپردازد، اما وقتی محاکمه و مرگ استادش را به دست سیاستمداران مشاهده کرد، سیاست را رها کرد.

او در محاکمه سقراط حاضر بود و اتفاقات آن را در آثار خود ثبت کرده است.پس از مرگ استاد، افلاطون آتن را ترک و به مناطق مختلفی نظیر مگارا و سیسیل سفر کرد که خطرات بزرگی هم برایش در بر داشت؛ تا جایی که اسیر شد و حتی در معرض مرگ قرار گرفت؛ اما سرانجام آزاد شد و به آتن باز گشت.

وی در بازگشت به آتن در سال 388 ق.م، « آکادمی» خود را با هدف ترویج و تشویق بی طرفانه علم، در این شهر بنا کرد. آکادمی افلاطون را به حق می توان نخستین دانشگاه اروپایی نامید، زیرا در آنجا مطالعات و تحقیقات محدود به فلسفه محض نبود، بلکه رشته های وسیعی از علوم دیگر مانند ریاضیات، نجوم و علوم طبیعی را نیز در بر می گرفت. جوانان از شهر های دور و نزدیک به آن جا می آمدند و علوم مختلف را فرا می گرفتند. یکی از همین جوانان، ارسطو بود که بعدها در زمره بزرگ ترین فلاسفه جهان قرار گرفت.

افلاطون علاوه بر سرپرستی آکادمی و رهبری مطالعات، خود به تدریس نیز می پرداخت و شاگردانش از درس های او یادداشت بر می داشتند. بسیاری از آثاری که از او باقی مانده، حاصل این درسهاست.

شهرت و اعتبار افلاطون به عنوان یک فیلسوف بزرگ و آگاه، سبب شد تا حاکم سیراکوز از او دعوت کند تا برای تربیت جانشینش به آن جا برود. این سفر به علت حوادثی که پیش آمد، برای افلاطون جز رنج و دشواری در پی نداشت و او به آتن بازگشت. وی بعدها سفر دیگری هم به سیراکوز داشت که آن هم بی نتیجه بود.

او از سال 360 ق.م که پایان سفر سومش بود، تا آخر عمر به فعالیت های علمی و فلسفی خود ادامه داد و در سال 348 ق.م درگذشت.

افلاطون پایه گذار و در واقع طلایه دار بسیاری از مباحث عمیق فلسفی است. یکی از متفکران قرن بیستم می گوید: تمام تاریخ فلسفه تا به امروز، چیزی جز حاشیه نویسی بر آثار افلاطون نیست. او در فلسفه که تا آن زمان حول حقیقت واقعی اشیاء می گشت افق های تازه ای گشود و برای اولین بار مباحث گسترده معرفت شناسی را مطرح کرد.

او حکیمی الهی بود و حقیقت چیز ها را ورای ماده و محسوسات و جزئیات می جست و بر همین اساس بود که نظریه خاص خود موسوم به نظریه مثل را طرح نمود.

تفکرات وی، مسیر فلسفه را تعیین کرد و شاگرد بزرگش ارسطو در بستر نظریات او بود که حرکت فلسفی اش را آغاز نمود.

از افلاطون آثار بسیار بر جای مانده است که شامل همه موضوعات مهم فلسفه و علوم انسانی می شود؛ مانند فیزیک، سیاست، اخلاق، منطق، زیبایی شناسی و غیره... .

آثار افلاطون همه در شمار بهترین آثار فلسفی تاریخ هستند. از آن ها می توان به رساله های: تیمائوس، تئتتوس، مهمانی، فیدون و پارمنیدس اشاره کرد. مهم ترین ومشهور ترین اثر او جمهوری نام دارد که جزو ده کتاب برتر تاریخ محسوب می شود.
برای آگاهی از افکار او، بنگرید به:

* آراء و افکار افلاطون
* آثار افلاطون


منابع

* تاریخ فلسفه کالستون،جلد1‌، صفحه 160-160
+ نوشته شده توسط امیر مسروری در سه شنبه یکم اسفند 1385 و ساعت 20:30 |
خیام
غیاث الدین ابوالفتح، عمر بن ابراهیم خیام (خیامی) در سال 439 هجری (1048 میلادی) در شهر نیشابور و در زمانی به دنیا آمد که ترکان سلجوقی بر خراسان، ناحیه ای وسیع در شرق ایران، تسلط داشتند. وی در زادگاه خویش به آموختن علم پرداخت و نزد عالمان و استادان برجسته آن شهر از جمله امام موفق نیشابوری علوم زمانه خویش را فراگرفت و چنانکه گفته اند بسیار جوان بود که در فلسفه و ریاضیات تبحر یافت. خیام در سال 461 هجری به قصد سمرقند، نیشابور را ترک کرد و در آنجا تحت حمایت ابوطاهر عبدالرحمن بن احمد , قاضی القضات سمرقند اثربرجسته خودرادر جبرتألیف کرد. <BR><BR>خیام سپس به اصفهان رفت و مدت 18 سال در آنجا اقامت گزید و با حمایت ملک شاه سلجوقی و وزیرش نظام الملک، به همراه جمعی از دانشمندان و ریاضیدانان معروف زمانه خود، در رصد خانه ای که به دستور ملکشاه تأسیس شده بود، به انجام تحقیقات نجومی پرداخت. حاصل این تحقیقات اصلاح تقویم رایج در آن زمان و تنظیم تقویم جلالی (لقب سلطان ملکشاه سلجوقی) بود. <BR><BR>در تقویم جلالی، سال شمسی تقریباً برابر با 365 روز و 5 ساعت و 48 دقیقه و 45 ثانیه است. سال دوازده ماه دارد 6 ماه نخست هر ماه 31 روز و 5 ماه بعد هر ماه 30 روز و ماه آخر 29 روز است هر چهارسال، یکسال را کبیسه می خوانند که ماه آخر آن 30 روز است و آن سال 366 روز است هر چهار سال، یکسال را کبیسه می خوانند که ماه آخر آن 30 روز است و آن سال 366 روز می شود در تقویم جلالی هر پنج هزار سال یک روز اختلاف زمان وجود دارد در صورتیکه در تقویم گریگوری هر ده هزار سال سه روز اشتباه دارد. <BR><BR>بعد از کشته شدن نظام الملک و سپس ملکشاه، در میان فرزندان ملکشاه بر سر تصاحب سلطنت اختلاف افتاد. به دلیل آشوب ها و درگیری های ناشی از این امر، مسائل علمی و فرهنگی که قبلا از اهمیت خاصی برخوردار بود به فراموشی سپرده شد. عدم توجه به امور علمی و دانشمندان و رصدخانه، خیام را بر آن داشت که اصفهان را به قصد خراسان ترک کند. وی باقی عمر خویش را در شهرهای مهم خراسان به ویژه نیشابور و مرو که پایتخت فرمانروائی سنجر (پسر سوم ملکشاه) بود، گذراند. در آن زمان مرو یکی از مراکز مهم علمی و فرهنگی دنیا به شمار می رفت و دانشمندان زیادی در آن حضور داشتند. بیشتر کارهای علمی خیام پس از مراجعت از اصفهان در این شهر جامه عمل به خود گرفت. <BR><BR>دستاوردهای علمی خیام برای جامعه بشری متعدد و بسیار درخور توجه بوده است. وی برای نخستین بار در تاریخ ریاضی به نحو تحسین برانگیزی معادله های درجه اول تا سوم را دسته بندی کرد، و سپس با استفاده از ترسیمات هندسی مبتنی بر مقاطع مخروطی توانست برای تمامی آنها راه حلی کلی ارائه کند. وی برای معادله های درجه دوم هم از راه حلی هندسی و هم از راه حل عددی استفاده کرد، اما برای معادلات درجه سوم تنها ترسیمات هندسی را به کار برد؛ و بدین ترتیب توانست برای اغلب آنها راه حلی بیابد و در مواردی امکان وجود دو جواب را بررسی کند. اشکال کار در این بود که به دلیل تعریف نشدن اعداد منفی در آن زمان، خیام به جوابهای منفی معادله توجه نمی کرد و به سادگی از کنار امکان وجود سه جواب برای معادله درجه سوم رد می شد. با این همه تقریبا چهار قرن قبل از دکارت توانست به یکی از مهمترین دستاوردهای بشری در تاریخ جبر بلکه علوم دست یابد و راه حلی را که دکارت بعدها (به صورت کاملتر) بیان کرد، پیش نهد. <BR><BR>خیام همچنین توانست با موفقیت تعریف عدد را به عنوان کمیتی پیوسته به دست دهد و در واقع برای نخستین بار عدد مثبت حقیقی را تعریف کند و سرانجام به این حکم برسد که هیچ کمیتی، مرکب از جزء های تقسیم ناپذیر نیست و از نظر ریاضی، می توان هر مقداری را به بی نهایت بخش تقسیم کرد. همچنین خیام ضمن جستجوی راهی برای اثبات "اصل توازی" (اصل پنجم مقاله اول اصول اقلیدس) در کتاب شرح ما اشکل من مصادرات کتاب اقلیدس (شرح اصول مشکل آفرین کتاب اقلیدس)، مبتکر مفهوم عمیقی در هندسه شد. در تلاش برای اثبات این اصل، خیام گزاره هایی را بیان کرد که کاملا مطابق گزاره هایی بود که چند قرن بعد توسط والیس و ساکری ریاضیدانان اروپایی بیان شد و راه را برای ظهور هندسه های نااقلیدسی در قرن نوزدهم هموار کرد. بسیاری را عقیده بر این است که مثلث حسابی پاسکال را باید مثلث حسابی خیام نامید و برخی پا را از این هم فراتر گذاشتند و معتقدند، دو جمله ای نیوتن را باید دو جمله ای خیام نامید. البته گفته می شودبیشتر از این دستور نیوتن و قانون تشکیل ضریب بسط دو جمله ای را چه جمشید کاشانی و چه نصیرالدین توسی ضمن بررسی قانون های مربوط به ریشه گرفتن از عددها آورده اند. <BR><BR>استعداد شگرف خیام سبب شد که وی در زمینه های دیگری از دانش بشری نیز دستاوردهایی داشته باشد. از وی رساله های کوتاهی در زمینه هایی چون مکانیک، هیدرواستاتیک، هواشناسی، نظریه موسیقی و غیره نیز بر جای مانده است. اخیراً نیز تحقیقاتی در مورد فعالیت خیام در زمینه هندسه تزئینی انجام شده است که ارتباط او را با ساخت گنبد شمالی مسجد جامع اصفهان تأئید می کند. <BR><BR>تاریخنگاران و دانشمندان هم عصر خیام و کسانی که پس از او آمدند جملگی بر استادی وی در فلسفه اذعان داشته اند، تا آنجا که گاه وی را حکیم دوران و ابن سینای زمان شمرده اند. آثار فلسفی موجود خیام به چند رساله کوتاه اما عمیق و پربار محدود می شود. آخرین رساله فلسفی خیام مبین گرایش های عرفانی اوست. <BR><BR>اما گذشته از همه اینها، بیشترین شهرت خیام در طی دو قرن اخیر در جهان به دلیل رباعیات اوست که نخستین بار توسط فیتزجرالد به انگلیسی ترجمه و در دسترس جهانیان قرار گرفت و نام او را در ردیف چهار شاعر بزرگ جهان یعنی هومر، شکسپیر، دانته و گوته قرار داد. رباعیات خیام به دلیل ترجمه بسیار آزاد (و گاه اشتباه) از شعر او موجب سوء تعبیرهای بعضاً غیر قابل قبولی از شخصیت وی شده است. این رباعیات بحث و اختلاف نظر میان تحلیلگران اندیشه خیام را شدت بخشیده است. برخی برای بیان اندیشه او تنها به ظاهر رباعیات او بسنده می کنند، در حالی که برخی دیگر بر این اعتقادند که اندیشه های واقعی خیام عمیق تر از آن است که صرفا با تفسیر ظاهری شعر او قابل بیان باشد. خیام پس از عمری پربار سرانجام در سال 517 هجری (طبق گفته اغلب منابع) در موطن خویش نیشابور درگذشت و با مرگ او یکی از درخشان ترین صفحات تاریخ اندیشه در ایران بسته شد. <BR></FONT></P></SPAN>
+ نوشته شده توسط امیر مسروری در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385 و ساعت 22:48 |
 
 

215670.jpgنیكلای ایوانوویچ لوباچفسكی نخستین كسی بود كه در سال ۱۸۲۹ مقاله ای در زمینه هندسه نااقلیدسی منتشر ساخت. هنگامی كه اثر او منتشر شد چندان مورد توجه قرار نگرفت، بیشتر به این علت كه به زبان روسی نوشته شده بود و روس هایی كه آن را می خواندند، سخت خرده گیری می كردند. وی در سال ۱۸۴۰ مقاله ای به زبان آلمانی منتشر كرد كه مورد توجه گاوس قرار گرفت. گاوس در نامه ای به ه. ك. شوماخر از آن مقاله ستایش كرد و در عین حال تقدم خود را در این زمینه تكرار كرد. لوباچفسكی هندسه اش را در آغاز «هندسه انگاری» و بعد «هندسه عام» نام گذارد و موضوع آن را در مقاله هایی كه منتشر كرد به طور كامل بسط داد.
لوباچفسكی علنا با تعلیمات و اصول عقاید كانت درباره فضا، به مثابه شهود ذهنی، به مبارزه برخاست و در سال ۱۸۳۵ نوشت: «تلاش های بی ثمری كه از زمان اقلیدس تاكنون صورت گرفته است... این بدگمانی را در من برانگیخت كه حقیقت... در داده ها وجود ندارد و برای اثبات آن مثل مورد قوانین دیگر طبیعت كمك های تجربی، مثلا مشاهدات نجومی نیاز است.» اریك تمپل بل در كتاب «مردان ریاضیات» لوباچفسكی را «آزادكننده بزرگ» و «كپرنیك دانش هندسه» نام داده است. بل می گوید نام او باید برای هر بچه مدرسه ای به اندازه نام های میكل آنژ یا ناپلئون آشنا باشد. بدبختانه از لوباچفسكی در دوران حیاتش تجلیل نشد.
و در حقیقت در ۱۸۴۶ به رغم بیست سال خدمت برجسته ای كه با عنوان استاد و رئیس انجام داده بود، از دانشگاه قازان اخراج شد. او مجبور شد در سال پیش از مرگش، به علت نابینایی آخرین كتابش را تقریر كند تا برایش بنویسند.

هندسه هذلولی
تا وقتی كه مكاتبات گاوس، پس از مرگ او در ۱۸۵۵، منتشر نشده بود، جهان ریاضی هندسه نااقلیدسی را جدی نگرفته بود. هنوز هم تا سال ۱۸۸۸ لوئیس كارول به هندسه نااقلیدسی می خندید برخی از بهترین ریاضیدانان بلترامی، كیلی، كلاین، پوانكاره، كلیفور و ریمان موضوع را جدی گرفتند، بسط دادند، روشن كردند و آن را در شاخه های دیگر ریاضیات، به ویژه در نظریه توابع مختلط به كار بردند. در ۱۸۶۸ ریاضیدان ایتالیایی «ائوجنیو بلترامی» برای آخرین بار مسئله اثبات اصل توازی را پیش كشید و ثابت كرد كه اثبات آن غیرممكن است او این كار را از این راه كه هندسه نااقلیدسی درست همچون هندسه اقلیدسی، دستگاهی است سازگار، اثبات كرد.
در هندسه نااقلیدسی، نقیض اصل توازی را به عنوان اصل موضوع مفروض می گیریم. یعنی این گزاره را كه «از یك نقطه خارج از یك خط راست بیش از یك نقطه می توان به موازات آن رسم كرد» به جای اصل موضوع توازی اقلیدس قرار می دهیم. این امر به هندسه حیرت انگیزی منجر می شود كه با هندسه اقلیدسی تفاوت اساسی دارد. به قول گاوس قضایای این هندسه به باطلنما می مانند و شاید در نظر فردی مبتدی بی معنی جلوه كنند. ولی تفكر پیگیر و آرام آشكار می سازد كه هیچ چیز ناممكن در آنها نیست، مثلا، سه زاویه مثلث تا بخواهید می توانند كوچك شوند به شرطی كه اضلاع آن به اندازه كافی بزرگ شوند و تازه اضلاع مثلث هرچه باشند، مساحت مثلث هیچ گاه نمی تواند از حد معینی زیادتر شود و در واقع هیچ گاه هم نمی تواند به آن برسد.
گاوس در نامه تاریخی خود به دوست ریاضیدانش «تاورینوس» می گوید: «همه تلاش های من برای یافتن یك تناقض یا یك ناسازگاری در این هندسه نااقلیدسی به شكست انجامیده است. چیزی كه در آن با ادراك ما مغایرت دارد این است كه اگر راست باشد، باید در فضای آن یك اندازه خطی وجود داشته باشد كه خود به خود معین است اگر چه ما آن را نمی دانیم... هرگاه این هندسه نااقلیدسی راست باشد و بتوان آن مقدار ثابت را با همان كمیاتی كه به هنگام اندازه گیری هایمان بر روی زمین و در آسمان بدان ها برمی خوریم، مقایسه كنیم آن گاه ممكن است آن مقدار ثابت را پس از تجربه تعیین كرد. در نتیجه، من گاهی به شوخی آرزو كرده ام كه هندسه اقلیدسی راست نبود، چون در آن صورت ما از پیش انگاره مطلقی برای اندازه گیری داشتیم.»
در هندسه هذلولی می توان ثابت كرد كه اگر دو مثلث متشابه باشند، آنگاه قابل انطباق اند. به عبارت دیگر ملاك «ززز» برای قابلیت انطباق درست است در این هندسه، هندسه هذلولی ممكن نیست مثلثی را بدون انداختن از شكل طبیعی بزرگ یا كوچك كرد. در نتیجه در یك جهان هذلولی، عكاسی ذاتا جنبه فراواقعگرایی سوررئالیستی پیدا خواهد كرد یك نتیجه تكان دهنده قضیه مذكور این است كه در هندسه هذلولی یك پاره خط می تواند به كمك یك زاویه مشخص شود. یعنی یك زاویه از یك مثلث متساوی الساقین، طول یك ضلع را به طور منحصر به فرد معین می سازد. همان طور كه در نامه گاوس به تاورینوس نیز ذكر گردید، اغلب با بیان اینكه هندسه هذلولی واحد مطلق طول دارد، این نكته را هیجان انگیزتر می كنند. اگر هندسه جهان مادی هندسه هذلولی بود لازم نبود واحد طول با دقت در دفتر استانداردها نگاهداری شود.
در هندسه اقلیدسی، تقسیم هر زاویه به سه قسمت برابر، به وسیله ستاره خط كش غیرمدرج و پرگار تنها، نشدنی است.
در هندسه هذلولی، علاوه بر آنكه این تقسیم نشدنی است، تقسیم هر پاره خط به سه قسمت برابر نیز به وسیله ستاره و پرگار تنها، نشدنی است در هندسه اقلیدسی، رسم چهارضلعی منتظمی كه مساحت آن برابر مساحت دایره مفروضی باشد، شدنی نیست ولی در هندسه هذلولی این كار شدنی است.

+ نوشته شده توسط امیر مسروری در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385 و ساعت 22:39 |
 A dragon curve is a recursive nonintersecting curve whose name derives from its resemblance to a certain mythical creature.
Dragon curve animation

The curve can be constructed by representing a left turn by 1 and a right turn by 0. The first-order curve is then denoted 1. For higher order curves, append a 1 to the end, then append the string of preceding digits with its middle digit complemented. For example, the second-order curve is generated as follows: (1)1->(1)1(0)->110, and the third as (110)1->(110)1(100)->1101100.

Dragon curve recurrence plot

Continuing gives 110110011100100... (Sloane's A014577), which is sometimes known as the regular paperfolding sequence and written with -1s instead of 0s (Allouche and Shallit 2003, p. 155). A recurrence plot of the limiting value of this sequence is illustrated above.

Representing the sequence of binary digits 1, 110, 1101100, 110110011100100, ... in octal gives 1, 6, 154, 66344, ...(Sloane's A003460; Gardner 1978, p. 216).

DragonCurve

This procedure is equivalent to drawing a right angle and subsequently replacing each right angle with another smaller right angle (Gardner 1978). In fact, the dragon curve can be written as a Lindenmayer system with initial string "FX", string rewriting rules "X" -> "X+YF+", "Y" -> "-FX-Y", and angle 90 degrees. The dragon curves of orders 1 to 9 are illustrated above, with corners rounded to emphasize the path taken by the curve.

SEE ALSO: Dragon Fractal, Lindenmayer System, Peano Curve. [Pages Linking Here]

REFERENCES:

Allouche, J.-P. and Mendès France, M. "Automata and Automatic Sequences." In Beyond Quasicrystals (Ed. F. Axel et al. ). Berlin: Springer-Verlag, pp. 293-367, 1994.

Allouche, J.-P. and Shallit, J. "Example 5.1.6 (The Regular Paperfolding Sequence)." Automatic Sequences: Theory, Applications, Generalizations. Cambridge, England: Cambridge University Press, pp. 155-156, 2003.

Bulaevsky, J. "The Dragon Curve or Jurassic Park Fractal." http://ejad.best.vwh.net/java/fractals/jurasic.shtml.

Charpentier, M. "L-Systems in PostScript." http://www.cs.unh.edu/~charpov/Programming/L-systems/.

Dickau, R. M. "Two-Dimensional L-Systems." http://mathforum.org/advanced/robertd/lsys2d.html.

Dixon, R. Mathographics. New York: Dover, pp. 180-181, 1991.

Dubrovsky, V. "Nesting Puzzles, Part I: Moving Oriental Towers." Quantum 6, 53-57 (Jan.) and 49-51 (Feb.), 1996.

Dubrovsky, V. "Nesting Puzzles, Part II: Chinese Rings Produce a Chinese Monster." Quantum 6, 61-65 (Mar.) and 58-59 (Apr.), 1996.

Gardner, M. Mathematical Magic Show: More Puzzles, Games, Diversions, Illusions and Other Mathematical Sleight-of-Mind from Scientific American. New York: Vintage, pp. 207-209 and 215-220, 1978.

Lauwerier, H. Fractals: Endlessly Repeated Geometric Figures. Princeton, NJ: Princeton University Press, pp. 48-53, 1991.

Peitgen, H.-O. and Saupe, D. (Eds.). The Science of Fractal Images. New York: Springer-Verlag, p. 284, 1988.

Sloane, N. J. A. Sequences A003460/M4300 and A014577 in "The On-Line Encyclopedia of Integer Sequences."

Vasilyev, N. and Gutenmacher, V. "Dragon Curves." Quantum 6, 5-10, 1995.

+ نوشته شده توسط امیر مسروری در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385 و ساعت 22:26 |
می دانیم كه از یك نقطه خارج از یك خط مستقیم، یك خط و تنها یك خط می توان به موازات آن رسم كرد. ولی آیا می دانید هندسه هایی ابداع شده اند كه در آنها از یك نقطه خارج از یك خط راست هیچ خط و یا بیش از یك خط می توان به موازات خطی معین رسم كرد حالت دوم به هندسه ای منجر می شود كه «هندسه هذلولی» نام دارد و نخستین بار توسط ریاضیدان روس، نیكلای ایوانوویچ لوباچفسكی ابداع شد و به همین دلیل به آن هندسه لوباچفسكی نیز می گویند. آنچه در پی می آید خلاصه ای است از زندگی و فعالیت های لوباچفسكی و بعضی ویژگی های هندسه هذلولی كه به مناسبت صد و پنجاهمین سالمرگ وی تنظیم شده است.
پیدایش هندسه نااقلیدسی
همه با نام اقلیدس و كتاب جاودانی او اصول Elements كه بحق جزء تاثیرگذارترین و مهمترین كتاب های تاریخ بشر قلمداد می شود، آشنا هستیم. اقلیدس در این كتاب از تعداد انگشت شماری «اصول موضوع» تعداد نسبتا قابل توجهی «قضیه» نتیجه گیری می كند. كار عظیم اقلیدس این بود كه چند اصل ساده چند حكم كه بی نیاز به توجیه، پذیرفتنی بودند دست چین كرد و از آنها ۴۶۵ گزاره نتیجه گرفت كه بسیاری از آنها پیچیده بودند و به طور شهودی، بدیهی نبودند و تمام اطلاعات زمان او را در برداشتند. یك دلیل بر زیبایی «اصول» اقلیدس این است كه این همه را از آن اندك نتیجه گرفته است. در میان پنج اصل موضوع اقلیدس اصل پنجم یا اصل توازی كه در بالا بدان اشاره شد، موجب زحمت فكری بود: نه چندان ساده بود كه بتوان اصل بودنش را بی نگرانی پذیرفت، قابل اثبات هم نبود. از همان آغاز كسانی دچار دودلی شدند و وقت بسیاری را برای اثبات آن یا قرار دادن اصلی به جای آن صرف كردند. این كوشش ها هرچند به نتیجه قطعی نرسیدند،